من برهنه بودم و مىآمدم و تو كه رسول خدايى عزّ و جلّ قضيب [ ] و يك قضيب برين برو سينهء من زدى ، و من ازان زخم سخت افكار [ ] اكنون « 1 » اگر دستورى فرمايى من قصاص خويش از تو بخواهم .
رسول صلّى اللَّه عليه و سلّم گفت كه روا باشد قصاص خويش بخواه ، و بفرمود تا قضيب او بياوردند و بدست عكاشه داد . ياران رسول عليه السّلم ازين حال خبر يافتند و جمله [ گرد آمدند ] چون ابو بكر و عمر و عثمان و على و ديگر صحابه جمله رضى اللَّه عنهم اجمعين ، و روى اندر عكاشه نهادند ، و گفتند كه يا عكاشه همى بينى كه پيغامبر خداى عليه السّلم چنين رنجورست و هيچ اندام او آزار نمىبرد ، و چنين نالان و ضعيف گشته است ، چون قضيب برو خواهى زد ، و از خداى و از پيغامبر و از ما همه شرم ندارى و او را بدين در حل نكنى ؟ اكنون اگر چنين است بايد كه بجاى آن يكى كه او بر تو زد ما را هر يكى را پنجاه بزنى ، و اين قصاص از [ ما ] « 2 » باز خواهى ، و هيچ بر پيغامبر نزنى كه او سخت نالان است و طاقت اين ندارد .
و عكّاشه گفت مرا با شما هيچ كار نيست و من قصاص خويش ازو باز خواهم و اگر نه او را در حلّ نكنم . « 3 »
هامش
( 1 ) عكاشة بن الحرث و گفت يا رسول اللَّه من روزى برهنه بودم و تو بدان قضيب خويش مرا بزدى ، و آن زخم تو راست بر بر و پستان من آمد . اكنون .
( 2 ) كلمهء « ما » ظاهرا از قلم كاتب افتاده است .
( 3 ) و ياران پيغامبر ازين كار آگاه شدند ، و همه گرد آمدند ، و روى بعكاشه اندر نهادند . اول ابو بكر و عمر و عثمان و على رضى اللَّه عنهم همه مر عكاشه را گفتند يا عكاشه پيغامبر خداى نالان است ، تو بيا و بجاى آن يك قضيب پنجاه ما را بزن و ترا با پيغامبر كار نيست . عكاشه گفت من قصاص خواهم مرا با هيچكس كار نيست . ( صو )