و روى بيمن نهاد و بعاقبت ازان كار توبه كرد و بمكّه رفت و آنجايگاه مجاور شد [ و بمكّه ] از دنيا رفت . « 1 » پس خالد رفت و با مسيلمه حرب كرد و او را بكشت . « 2 » پس پيغامبر عليه السّلم اين حديث اسود مردمان را بگفت و به خانه [ باز آمد ] و آن رنج برو سخت شد ، « 3 » و گفت كه خداى عزّ و جلّ مرا پرسيد كه تو آن جهان و نعمت آن جهان دوستتر دارى يا نه كه اين جهان ، و من آن جهان اختيار كردم « 4 » و اكنون وعده آمدست كه مرا بدان جهان برند .
و امير المؤمنين ابو بكر الصدّيق رضى اللَّه عنه گريستن برش افتاد و بسيار مىگريست ، و پيغامبر عليه السّلم گفت كه يا ابا بكر مگرى كه ما را ازين چاره نيست [ و اين راه ] همى بايد رفت . و پس « 5 » گفت كه من بدين حال گشتم ، و ناچار مىبايد رفت ، و چنان خواهم كه چون به حضرت ربّ العزه رسم مرا هيچ خصم نباشد ، و خلقان از من خشنود باشند ، اكنون بايد كه منادى بزنند تا اگر مرا خصمى هست كه با من خصمى دارد بيايد « 6 » و داد خويش بخواهد تا من او را داد بدهم تا چون روم هيچ كس با من خصمى ندارد .
حديث عكاشه
پس مردى بر پاى خاست نام او عكّاشه ، و گفت كه يا رسول اللَّه روزى
هامش
( 1 ) و از آنجا به مكه رفت و مجاور بود آنجا تا بمرد . ( صو )
( 2 ) بكشت بيمامه . ( صو )
( 3 ) باز آمد و علت برو سختر شد . ( صو )
( 4 ) كه تو آن جهان دوستر داراى و نعمت آن جهان اگر اين جهان . پس من آن جهان را برگزيدم . ( صو )
( 5 ) ما را ازين كار چاره نيست . پس . ( صو )
( 6 ) منادى كنيد تا هر كه با من خصومتى دارد بيايد . ( صو )