و چون از حجّ الوداع بپرداخت هم آن گه بمكّه نالان نالان شد ، و هم بدان رنجورى و نالانى بمدينه باز آمد ، و از شهر ذى الحجه روزى چند مانده بود ، و چون بمدينه رسيد هنوز نالان و رنجور بود ، و در نهان همى گفتند كه اين رنج و شكستگى راه است ، و او بتن خويش اندر مىدانست كه رنجور است . « 1 »
حديث وفات پيغامبر صلّى اللَّه عليه « 2 »
پس چون ماه محرّم اندر آمد يازدهم از هجرت ، پيغامبر عليه السّلم بيمار و رنجور بود و خبر بيمارى او بجهان اندر بشد . « 3 » و او را خبر دادند كه سپاه روم در حدّ روم بجنبيدهاند و پيغامبر عليه السّلم بدان نالانى [ كه اندر بود گفت سپاه ] بسازند و « 4 » بشام روند ، و اسامه زيد « 5 » را بريشان امير كرد ، و پس هر كسى [ سلاح حرب ] راست همى كردند ، و ساز راه همى ساختند ، و همى « 6 » گفتند كه پيغامبر عليه السّلم مولا زادهء را بر ما امير كرده است . و اين حديث به گوش پيغامبر عليه السّلم برسيد ، و پيغامبر عليه السّلم گفت كه او سزاوار است باميرى كردن ، و اگر نه سزاوار بودى من خود او را اميرى ندادمى ، و از بهر آن كه پدرش را بحرب موته امير گردانيده بودم و او شايسته آمد و نيك از كار آمد .
پس اسامه پيش پيغامبر عليه السّلم اندر آمد ، و پيغامبر عليه السّلم او را
هامش
( 1 ) و همى ناليد مردمان همى گفتند آن سرگشتگى راهست و او مىدانست بتن خويش اندر . ( صو )
( 2 ) حديث موت پيغامبر صلّى اللَّه عليه . ( صو )
( 3 ) پراكند .
( صو )
( 4 ) بدان نالانى اندر گفت سپاه را بسازيد تا . ( صو )
( 5 ) اسامة بن زيد . ( صو )
( 6 ) پس هر كسى ساز رفتن همى كردند و همى . ( صو )