بنواخت ، و سرش بكنار اندر گرفت ، و دل خوشى بسيار بداد او را ، و گفت كه تو هيچ اندوه مدار بدين سخن كه مردمان همى گويند ، و دل قوىدار ، و فارغ باش كه تو بدين اميرى سزاوارى . و پدرت را امير كرده بودم ، و همچنين مردمان سخن مىگفتند از بهر او نيز ، و تو گوش بسخن مردمان مدار كه حسد برند . تو آن كن كه من فرمايم .
پس زيد دست بوس پيغامبر عليه السّلم بكرد و برخاست ، و بيرون آمد ، و ترتيب ساز رفتن بساخت .
پس هم اندران وقت خبر آمد كه اندر يمن [ مردى ] « 1 » برخاسته است و دعوى پيغامبرى همى كند و او را اسود الكذّاب [ گويند و ] بر زمين عرب هم [ مردى بر ] خاست « 2 » و او را طليحة بن خويلد گويند و او نيز هم چنان دعوى پيغامبرى همى [ كند ، و بر هر يكى ] از ايشان خلقى گرد آمدهاند . و پيغامبر عليه السّلم خبر [ مسيلمه خود داشت ] و لكن چون خبر اين دو تن بشنيد تافتهتر شد . و اين [ اسود از بنى مذحج بود ] و كاهن و مشعبد بود ، و چشم مردمان به بستى . و عبهلة بن كعب مهتر يمن بود و با آن اسود يكى شده بود ، و كاردار پيغامبر عليه السّلم را از يمن بيرون [ كرده بودند ] و صدقات از پيغامبر عليه السّلم باز گرفته بودند . « 3 » پس پيغامبر عليه السّلم بدان بيمارى اندر نامه فرمود نبشتن « 4 » سوى مردمان حمير و ايشان هواخواهان او بودند و خلقى بسيار بودند ، و چون نامهء پيغامبر عليه السّلم بديشان برسيد تافته شدند ، و بسگاليدند ،
هامش
( 1 ) پس بدان نالانى اندر خبر آمد كه بيمن اندر مردى . ( صو )
( 2 ) گويند ، و به زمين عرب مردى برخاسته است . ( صو )
( 3 ) بيرون كردند و صدقات از پيغامبر صلّى اللَّه عليه باز گرفتند . ( صو )
( 4 ) نامه كرد . ( صو )