چاه بود تنها بر گرفت و از دور بنهاد ، و دلو را در چاه گذاشت ، و پر آب كرد ، و تنها بر كشيد ، از جهت آن كه حق تعالى هر پيغامبرى را قوت و زور چهل مرد بداده باشد و او بتنها آن سنگ از سر چاه برداشت ، و آن دلو تنها بركشيد و آن گوسفندان دختران شعيب را آب داد و آن جماعت كه آنجا بودند گوسفندان را آب دادند ، و آبها برداشتند ، و آب دانها پر كردند . و همه اندر موسى عليه السّلم عجب مانده بود و از آن آب كشيدن او بتنها .
و پس آن دختران شعيب عليه السّلم گوسفندان را سيراب كردند ، و باز گرديدند ، و پيش پدر رفتند و حكايت موسى عليه السّلم باز كردند ، و آن سنگ بتنها برداشتن ، و آن دلو بتنها بر كشيدن ، و گفتند كه يا پدر تو همه روز مزدورى طلب همى كنى تا از بهر تو كار كند و هيچ مزدور جلدتر و امينتر ازين مرد نبينى . بايد كه او را بمزدورى گيرى تا از بهر ما كار همى كند . شعيب « 1 » عليه السّلم بفرمود كه برويد و او را طلب كنيد و بياوريد تا من او را بمزدورى گيرم .
و موسى عليه السّلم مانده بود و خسته و گرسنه ، و آنجايگاه در سايهاى خفته ، و دختر شعيب عليه السّلم برفت و موسى عليه السّلم را طلب همى كرد ، و او را ديد در سايهاى خفته ، و او را بيدار كرد و گفت كه برخيز و بيا كه پدرم ترا طلب همى كند تا مزد آن كه گوسفندان
هامش
( 1 ) و گوسفندان را آب داد . پس آن سنگ هم چنان بر سر چاه بر نهاد و برفت بسايه و گفت يا رب گرسنهام و نان هميخواست چنانچه گفت عز و جل ؛ فسقى لهما ثم تولى الى الظل فقال رب انى لما انزلت الى من خير فقير . پس اين دختران شعيب به خانه رفتند و اين حديث موسى عليه السّلام پدرشان را گفتند . و شعيب عليه السلام از هر جايى مزدورى طلب هميكرد . پس اين دختر شعيب عليه السلام مر پدر را گفت اى پدر اگر مزدورى هميخواهى اين مزدور فراگير كه مردى است شايسته و امين ، شعيب . ( صو )