خوردندى ، و از آنجا بايستى خورد ، و سنگى بر آن سر چاه انداخته بود كه بچهل مرد آن سنگ از سر چاه بر توانستندى گرفتن ، و دلوى در آن چاه بود كه بچهل مرد آن دلو از چاه بر توانستندى كشيدن . و چون موسى عليه السّلم برسيد مردى چند را ديد « 1 » كه بر آن سر چاه ايستاده بودند و انتظار آن مىكردند كه تا چهل مرد تمام شوند و آن سنگ از سر چاه برگيرند و آن دلو بركشند و چهارپايان را آب دهند ، و آب دانها پر كنند .
و بر كنارهء چاه از آن سوتر زنى دو سه ايستاده بودند ، و گوسفندى چند پيش ايشان ايستاده ، و موسى عليه السّلم آنجاى گذشت و ايشان را پرسيد كه شما كيستى ، و اين جايگاه چرا ايستادهايد ؟ آن زنان گفتند كه ما دختران شعيب پيغامبرايم ، و اين گوسفندان آوردهايم تا آب دهيم ، و آب ازين چاه بچهل مرد بر توانند كشيدن ، و مردى چند حاضر آمدند و انتظار آن مىكنيم تا چهل مرد تمام بباشند و آب بر كشند و گوسفندان را آب دهيم .
پس موسى « 2 » عليه السّلم بدان سر چاه رفت و آن سنگ كه بر سر
هامش
( 1 ) ازان چاه آب بايستى خوردن ، و هر روزى بامدادان چهل مرد بايستى كه بيامدى و آن سنگ كه بر سر آن چاه بود بچهل مرد برگرفتندى ، و چهل مرد بايستى كه آن دلو از چاه بركشيدى و آن سنگ بر سر آن چاه افكندندى نيز هيچ كس آب نيافتى تا ديگر روز . پس موسى عليه السلام فرا سر آن چاه رسيد گروهى مردمان ديد . ( صو )
( 2 ) كه شما دختران كيستيد ؟ گفتند ما دختران شعيب عليه السلاميم ، پيغامبر خداى عز و جل ، و مردى است ضعيف و به چشم نابينا . و اين گوسفندان او راست ، و ما هر روزى ايشان را بدشت بريم بگيا ، و چون بيائيم كه ايشان را آب دهيم همى باشيم تا چهل مرد جمع آيند و آب بر كشند پس آن گه ما گوسفندان را آب توانيم دادن . و اين آنست كه گفت خداى عز و جل : و لما ورد ماء مدين وجد عليه امة من الناس يسقون ، و وجد من دونهم امراتين تذودان ، قال ما خطبكما ؟ قالتا لا نسقى حتى يصدر الرعاء ، و ابونا شيخ كبير . گفتند ما آب نتوانيم دادن تا اين شبانان بيايند و آب بر كشند و گوسفندان آب بدهند آن گه ما آب بدهيم . موسى . ( صو )