و چون موسى عليه السّلم از دور پيدا آمد آن مرد اسرايلى ديگر بار قصد آن كرد كه پيش موسى رود ، و چون موسى عليه السّلم نزديك رسيد با او گفت كه چه بدبخت مردى اى تو كه هر روزى يكى به تو اندر مىآويزد .
و ديگر بار او را شفاعت خواست كرد كه از دست او بستاند . پس آن مرد قبطى موسى عليه السّلم را گفت كه تو با اين بنى اسرايليان يكى شدهاى ، و ديك مردى قبطى را بكشتى و امروز ديگر بار يكى را خواهى كشت .
و موسى را گفت كه :
يا مُوسى أَ تُرِيدُ أَنْ تَقْتُلَنِي كَما قَتَلْتَ نَفْساً بِالْأَمْسِ ، إِنْ تُرِيدُ إِلَّا أَنْ تَكُونَ جَبَّاراً فِي الْأَرْضِ وَ ما تُرِيدُ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْمُصْلِحِينَ
. « 1 » گفت كه چنان همى خواهى كه مرا بكشى و تو مىخواهى كه « 2 » جبّارى باشى اندر زمين و ستم كارى و نمىخواهى كه از نيكان باشى .
اين قبطى دست از آن اسرايلى بداشت ، و گروهى را گرد كرد از قبطيان ، و پيش فرعون رفتند و فرياد برآوردند ، و فغان خواستند از دست موسى ، و گفتند كه موسى با بنى اسرايليان راست است و با ايشان يكى شده است ، و طاعت تو نمىدارد ، و ديك روز « 3 » از بهر بنى اسرايلى قبطىاى را بكشت ، و امروز يكى ديگر را خواست كشت ، و يارى و مدد ايشان مىدهد ، و نمىگذارد كه ما ايشان را كارى فرماييم . و چون ايشان از دست او فغان خواندند و فرياد خواستند ، فرعون بفرمود كه برويد و او را طلب كنيد و پيش من آوريد كه من قصاص ازو باز خواهم و او را بكشم .
و خربيل درودگر كه آن تابوت موسى كرده بود آنجا حاضر بود ،
هامش
( 1 ) القصص 19
( 2 ) تو نمىخواهى مگر آنكه . ( صو )
( 3 ) چنين است متن .