بخوابانيد ، موسى بدست چپ ريش فرعون بگرفت و دست راست برآورد و طپنچهاى محكم بر روى فرعون زد ، و فرعون او را از كنار خود بينداخت ، و گفت كه كارد بياورد تا من اين را بكشم كه اين آن دشمن من است كه منجّمان مرا گفته بودند . كارد بياوردند و به دو دادند .
آسيه گفتا مكن ، و او را هيچ مگو كه اين كودك است و طفل است و اين كار از نادانى كرد . و فرعون گفت كه اين نه بنادانى كرد و من او را بكشم . آسيه گفت كه اكنون چندانى زمان ده كه ما او را به چيزى ديگر بيازمائيم اگر چنانست كه بدانايى كرده است او را بكش ، و اگر بنادانى و كودكى كرده است او را مكش . فرعون گفت روا باشد .
پس آسيه بفرمود تا طبقى بياوردند و چند دانه ياقوت سرخ بران نهادند ، و چند پاره آتش ازان اخگرهاى سرخ بران نهادند و پيش « 1 » موسى بنهادند ، و فرعون آنجا نشسته بود . و موسى عليه السّلم دست بيرون آورد و قصد كرد كه ازان ياقوت برگيرد .
و بخبرهاى درست آمده است از پيغامبر ما صلّى اللَّه عليه و سلّم كه او گفت كه جبريل عليه السّلم مرا گفت كه يا محمّد ، موسى بن عمران آن روز دست بيرون كرد كه سوى آن گوهر برد ، و من بنزديك خداى عزّ و جلّ بودم ، و ازان جايگاه هفتاد هزار حجاب و هفت آسمان بگذاشتم و بيامدم و دست « 2 » موسى ازان ياقوت و گوهر بگردانيدم و سوى آتش بردم تا آتش برگرفت و به دهان اندر نهاد ، و دست و زبانش هر دو بسوخت ، و بگريست ، و فرياد برآورد .
هامش
( 1 ) بفرمود تا طشتى بياوردند پر از ياقوت خام سرخ بكردند و طشتى ديگر پر از آتش بكردند و آن هر دو طشت پيش . ( صو )
( 2 ) پيش از آنك دست موسى عليه السلام بياقوت برسيد هفتاد هزار حجاب بگذاشتم و آنجا برسيدم و دست . ( صو )