برفت و آن خواهر موسى را بفرستاد و گفت كه بر كنارهء آب مىرو و نگاه همى كن تا آن تابوت برادرت خود كجا اوفتد . « 1 » و اين آنست كه خداى عزّ و جلّ گفت :
وَ قالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّيهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُبٍ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ
. « 2 » و اين كه گفت قصّيه يعنى اتّبعى اثره . گفت كه از پس او همى رو . پس آن خواهرش بر كنارهء رود همى برفت ، و نگاه همى كرد كه تا آن تابوت خود بكجا اوفتد . « 3 » و كوشك فرعون بر كنارهء رود بود و بران كنارهء رود كه كوشك بود درختان بسيار بود ، و آن تابوت بدان ميان درختان اندر بمانده بود ، و كنيزكان فرعون بران بام كوشك ايستاده بودند ، و چون نگاه كردند تابوتى را ديدند كه در ميان آن درختان بمانده بود ، و از آن بالا فرو آمدند ، و مردم را در آن آب فرستادند . تا آن تابوت را برداشتند ، و بيرون آوردند ، و ايشان برداشتند ، و پيش آسيه زن فرعون را بردند ، و « 4 » پيش او نهادند . و آسيه خواست كه آن را بگشايد . پس گفت كه من او را بىفرعون نتوانم گشادن كه باشد كه اندرين جا جواهرها باشد ، و اين از دست غوّاصان بجسته باشد . پس بفرستاد و فرعون را بخواند ، و فرعون بيامد ، و پيش او آن تابوت را بگشادند و كودكى را ديدند در آن جا خفته ، صورتى سخت پاكيزه .
پس فرعون گفت كه من اين كودك را بكشم كه اين آن كودك است كه منجّمان گفتهاند . پس آسيه گفت كه از كشتن اين چه آيد ؟ اين را مكش تا من اين را بدارم باشد كه ما را ازو منفعتى باشد يا بفرزندى
هامش
( 1 ) زود برو و از پس آن تابوت همى رو تا كجا شود . ( صو )
( 2 ) القصص 11
( 3 ) پس آن خواهر موسى بر كنار آن رود همى آمد و چشم بر آن تابوت داشت . ( صو )
( 4 ) آيسه بردند ، زن فرعون . و . ( صو )