گيريم اين را . فرعون گفت ، نه كه اين دشمن منست ، و من او را بكشم .
پس آسيه فرعون را گفت كه اين را به من ده و مرا بخش . فرعون او را به آيسيه بخشيد .
پس آسيه گفت كه دايهاى را طلب كنيد تا اين را شير دهد . و هر دايه كه مىآوردند موسى شير از هيچ دايه بنمىستد . « 1 » و مريم جواهر موسى بر در كوشك فرعون ايستاده بود ، و مردمان همى گفتند كه آن كودك شير هيچ دايه بنمىستاند ، چنان كه خداى عزّ و جلّ گفت :
وَ حَرَّمْنا عَلَيْهِ الْمَراضِعَ مِنْ قَبْلُ
. « 2 » پس اين مريم خواهر موسى گفت :
هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَ هُمْ لَهُ ناصِحُونَ
. « « 3 » » گفت من شما را راه نمايم بر گروهى كه مر اين كودك را دايگانى كنند و او را نيكو بدارند . و مردمان اين حديث خواهر موسى مر آسيه را بگفتند ، و آسيه او را پيش خواند ، و گفت اى زن اين كودك از آن تو است . او گفت كه ازان من نيست . گفتا تو دانى كه آن كيست ؟ گفتا ندانم . آسيه گفت پس چه دانى تو كه اين دايه اين كودك را نيكو بدارد ؟ « 4 » مريم گفتا از بهر آن كه چون بخانهء شما اوفتد شما او را نيكو داريد ، و او نيز اين كودك را نيك بدارد . « 5 » پس آسيه گفت برو و او را پيش من آر . مريم بازگشت و پيش مادر موسى آمد و احوال بگفت ، كه آن تابوت چون آنجايگاه بماند ، و آن را
هامش
( 1 ) پس آيسه فرمود كه يكى دايه طلب كنيد . كس برافكندند و دايگان آوردند و هراينه هر دايهء كه آوردند موسى عليه السلام شير هيچكس قبول نكرد . ( صو )
( 2 ، 3 ) القصص 12
( 4 ) اين دايه ما را نصيحت كند . ( صو )
( 5 ) نيكو دارد نيز نصيحت كند . ( صو )