پس آن سال كه كودكان را همى كشتند موسى عليه السّلم از مادر در وجود آمد ، و مادرش سخت همى ترسيد كه مبادا كه آن بىدينان و عوانان اندر آيند و او را بكشند . پس « 1 » چون اين الهام بدل او اندر افتاد خواست كه اين راز خويش با كسى بگويد « 2 » تا حيلتى سازند او را . و هر چند كه انديشه همى كرد دلش بر هيچ كس بنمى آراميد .
مگر مردى بود آن جا نام او خربيل بن روبيل درودگر ، و از بهر آن كه خربيل مر بنى اسرايل را دوست داشتى مادر موسى را دل برو بنشست ، و او را بخواند ، و از پنهان خلقان راز برو بگشاد . « 3 » و خربيل گفت كه نيك مىگواى ، من او را تابوتى بسازم و او را اندران تابوت خوابان و برود نيل اندر انداز .
پس خربيل تابوتى بساخت و او را اندران تابوت خوابانيد و سر آن تابوت بقير و رصاص محكم گردانيد ، و مادرش او را شير داده بود ، و در تابوت خوابانيده ، و سر آن و بندگاههاى آن بقير و رصاص استوار كرده .
و مادرش آن تابوت را برداشت و ببرد و برود نيل انداخت ، و از دنبالهء آن اندر مىنگرست تا خود بكجا برد و حالش بچه رسد ، و چون از چشم او ناپديد شد دلش مىسوخت و خواست كه بخروشد و جزعى كند و پس حق تعالى در دل او او كند تا شكيبايى كند و نخروشد . « 4 » و مر موسى را خواهرى بود بزرگ « 5 » نام او مريم بود . و مادرش
هامش
( 1 ) همى ترسيد برو . پس . ( صو )
( 2 ) نگويد . ( صو )
( 3 ) و از پنهان خلق راز خود برو پيدا كرد . ( صو )
( 4 ) يكى تابوت بساخت و آن كنارها بقير و رصاص سخت كرد و استوار كرد . و مادر موسى عليه السلام مر او را شير داد و بدان تابوت اندر نهاد ، و آن تابوت را برود نيل انداخت . و مادر موسى عليه السلام از پس آن تابوت همى رفت چون تابوت از ديدار چشم او بشد . خواست كه بخروشد خداى عز و جل دل او را نگاه داشت . ( صو )
( 5 ) كلان . ( صو )