جبريل عليه السّلم با ابو بكر بگويد ، و اين راز اوّل بار برو بگشايد . و روزى چند اين انديشه همىكرد . و ابو بكر را اندر دل افتاده بود كه اين پيغامبر كى تواند بود كه من وزير او خواهم بود ، و اين انديشه با خود همى كرد و گفت كه محمّد دوست من است مرا اين سخن با او ببايد گفت .
پس ابو بكر برخاست و بدين عزم از خانه بيرون آمد كه پيش محمّد روم و اين احوال با وى بگويم تا او خود چگويد ، « 1 » و پيغامبر صلّى اللَّه عليه از خانهء خويش برخاست كه پيش ابو بكر رود و اين حال با او بگويد . و پيغامبر صلّى اللَّه عليه و سلّم همى رفت و ابو بكر رضى اللَّه عنه از آن سوى آمد و به راه در هر دو بيك ديگر رسيدند . « 2 » و پيغامبر صلّى اللَّه عليه پرسيد كه ؛ يا ابا بكر كجا همىروى ؟ گفت كه ، من پيش تو همى آمدم . گفتا ، بچه شغل ؟ گفت سخنى داشتم و خواستم كه با تو بگويم . گفت ، يا ابا بكر من پيغامبر خداى عزّ و جلّام بجمله خلايق . « 3 » ابو بكر گفت ، بچه نشان ؟ گفت بنشان آن خواب كه تو ديدى . گفت :
صدّقت يا رسول اللَّه . اشهد ان لا إله الّا اللَّه . و اشهد انّك رسول اللَّه .
و گروهى گويند كه ابو بكر رضى اللَّه عنه نه در آن وقت و نه هرگز از پيغامبر صلّى اللَّه عليه هيچ نشان نخواست . و چون گفت كه يا ابا بكر من رسول خدايم ، گفت كه يا رسول اللَّه راست همى گويى ، من گواهى همى دهم كه خداى عزّ و جلّ يكى است و تو كه محمّدى پيغامبر او اى .
هامش
( 1 ) كه نزديك پيغامبر آيد عليه السلم بدين سخن . ( صو )
( 2 ) و ابو بكر همىآمد ، اندر راه فراهم رسيدند . ( صو )
( 3 ) پس ابو بكر گفت يا محمد تو كجا ميروى .
گفت من پيش تو مىآيم كه با تو بگويم كه من پيغامبر خدايم به همه خلق . ( صو )