و ابو بكر اندر جاهليت دوست پيغامبر صلّى اللَّه عليه بود در آن وقت كه پيغامبر را صلّى اللَّه عليه و سلّم را هنوز وحى نيامده بود .
و چون پيغامبر را صلّى اللَّه عليه وحى آمد اوّل جبريل عليه السّلم يك دو نوبت « 1 » خويشتن را به دو عرض « 2 » كرد ، و پيغامبر صلّى اللَّه عليه هر بارى ازو بترسيدى ، و ندانستى كه آن چيست . و خديجه رضى اللَّه عنها زن پيغامبر صلّى اللَّه عليه و سلّم بود . پس پيغامبر صلّى اللَّه عليه مر خديجه را گفت كه مگر من ديوانه خواهم شد . گفت چرا ، از چه مىدانى . گفت از بهر آن كه هر ساعتى « 3 » چيزى همىبينم چون شخصى كه پيدا مىآيد و باز ناپيدا شود ، و من از آن همىترسم .
و خديجه رضى اللَّه عنها زنى بود بخرد و عاقله و دانا و بسيار علامتها ديده بود از پيغامبر صلّى اللَّه ، و حال او همى دانست . گفت بنزديك من بنشين ، و چون آن شخص كه همى گويى پيدا آيد مرا بگوى . و پيغامبر صلّى اللَّه عليه هم چنان كرد ، و پيش او نشست ، و باز جبريل عليه السّلم خود را بر پيغامبر صلّى اللَّه عليه پيدا كرد . پيغامبر صلّى اللَّه عليه گفت يا خديجه آنك آمد . خديجه رضى اللَّه عنها برخاست و سر خود را برهنه كرد .
جبريل عليه السّلم باز گرديد . پس پيغامبر صلّى اللَّه عليه گفت كه يا خديجه آن شخص باز گرديد . و پس خديجه رضى اللَّه عنها دانست كه آن فريشته بوده است .
پس يك روز پيغامبر صلّى اللَّه عليه خفته بود و گليمى بسر بركشيده و جبريل عليه السّلم بيامد و گفت :
يا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ
. « 4 » اى تو كه در زير گليم خفتهاى و گليم بسر بركشيده . « 5 »
قُمِ اللَّيْلَ إِلَّا قَلِيلًا . نِصْفَهُ
. « 6 »
هامش
( 1 ) يك دو بار . ( صو )
( 2 ) عرضه . ( صو )
( 3 ) هر زمانى . ( صو )
( 4 ) المزمل 1
( 5 ) يا تو كه اندر زير گليم شده . ( صو )
( 6 ) المزمل 3 - 2