متولد شد نقل ميكنند ، و اينكه ميگويند روزى يكى از اساتيدش وى را گفت مرا خبر دادهاند كه منزل شما بسيار تنگ و قابل استفادهء شخص شما نميباشد و لايق بموقعيت شما نيست ليكن من منزل وسيعى دارم كه از هر جهة در خور مقام شما است او را بشما ارزانى داشته كه از هر نوع بهرهبرى آسودهخاطر باشى و در همين نزديكى بدانجا برويد رضى به شنيدن اين كلام پرچم امتناغ بر فراز كوشك بيان برافراشته ، و زير بار
هامش
سيد رضى ره نقل كردهاند و نظر به فوائدى كه محصلين از آن داستان برخوردار ميشوند و هرچه بيشتر بعزت نفس و علو همت نامبرده پى مىبرند و موقعيت او را كه سرمشق افراد محصلين است اطلاع پيدا ميكنند ياد كرده ميگوئيم : ابراهيم بن هلال صابى گفت من نزد فخر الملك وزير بودم كه حاجب ، وزير را گفت شريف مرتضى بار دخول ميخواهد ، وزير برخاست و اكرام و احترام نمود ، و او را در صدر مجلس جائى كه خود مىنشست نشانيد ، و بسخن پرداختند ، تا آنگاه كه شريف مرتضى براى رفتن برخاست وزير نيز به پا خاست و يكديگر را وداع گفتند هنوز ساعتى نگذشته بود كه حاجب از در درآمد وزير را گفت شريف رضى بار دخول ميطلبد ، وزير نامهء در دست داشت و تازه بنگارش آن شروع نموده بود نامه را بكنارى افكند و وحشتناك از جا برخاست و تا دهليز استقبال كرد و دست شريف رضى را ميان دست گرفت و با نهاية تعظيم او را وارد كرد و در صدر مجلس نشانيد و با كمال تواضع نشست و به تمام بدن متوجه او گرديد تا آنگاه كه شريف رضى براى رفتن برخاست ، وزير نيز برخاست و تا در خانه بمشايعة او رفت پس از آن بازگشت ، و بمهمات امور پرداخت همينكه از كارها فراغت يافت و مجلس نيز آرامى به خود گرفت ، من گفتم هرگاه وزير اجازت فرمايد سؤالى بنمايم گفت آرى اجازت دادم و گمان من آنست كه ميخواهى از من بپرسى چونست كه شريف رضى را بيش از شريف مرتضى اكرام و احترام كردى با آنكه شريف مرتضى بزرگسالتر و دانشمندتر است گفتم آرى سؤال همين است ، وزير ، خادم خود را گفت آن دو نامهء كه چند روز پيش بدست تو سپردم بياور خادم آنها را بياورد ديدم نامهء شريفين است ، اما نامهء شريف مرتضى افزونتر از يكصد سطر بود و موضوع آن درخواست معافيت از سهمى بود كه بيكى از اراضى او تعلق ميگرفت پاورقى صفحه بعد