) خدا را سپاسگزارى كرده مراجعت نمودند .
( 1 ) پسر زياد كه خود را از آسيب مذحجيها آسوده يافت از قصر دار الاماره خارج شده با عدهء از بزرگان و لشكريان خود به مسجد وارد شد و بمنبر رفت و گفت اى مردم از خدا و پيشوايان خود پيروى كنيد و در ميان خود تفرقه ايجاد ننمائيد زيرا ممكن است بر اثر دوئيت به هلاكت برسيد و خوار گرديد و كشته شويد و آزار بينيد و سرانجام بكارزار منجر شود و بدانيد كه برادر شما كسى است كه بشما راست بگويد و كسى كه شما را از راه ناشايست بترساند معذور است و جاى اعتراضى براى او نيست .
سخن را بدينجا رسانيد هنوز از منبر فرود نيامده بود ديدهبانان و مفتشان از باب تمارين وارد شده با تأكيد تمام ميگفتند مسلم بن عقيل آمد . پسر زياد براى آنكه غافل گير نشود بسرعت از مسجد خارج شد و وارد قصر شده درب را محكم بستند .
عبد اللَّه حازم گويد به خدا سوگند من از طرف مسلم بن عقيل مأمور بودم تا بهبينم سرانجام كار هانى بكجا خواهد رسيد هنگامى كه مشار اليه مضروب و محبوس گرديد بر اسب سوار شده و نخستين كسى بودم كه بر مسلم وارد شدم و خواستم نامبرده را از پيشآمد هانى باخبر سازم عدهء از زنان بنى مراد را ديدم كه اظهار دريغ و افسوس ميكردند مسلم كه از اين خبر شوم اطلاع پيدا كرد دستور داد تا اصحاب او كه چهار هزار نفر بودند و همه در اطراف منزل او سكونت داشتند بخوانم و آنان را به اين شعار دعوت نمايم ( يا منصور امت ) من هم آنها را با همين شعار خوانده اصحاب مسلم در اندك وقتى حاضر شده حضرت مسلم لواى جنگ را براى سرداران كنده و مذحج و تميم و اسد و مضر و همدان ترتيب داد و مردم
الإرشاد ( فارسي ) — صفحة 396
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٣٩٦