( 1 ) هانى گفت عجب انديشهء نابجائى كردهء خيال كردى هر گاه گردن مرا زدى كسى از تو بازخواست نميكند بلكه بمجردى كه چنين كردهء ناپسندى از تو بظهور رسد شمشيرهاى بران از نيام كشيده و گرداگرد خانه ترا احاطه كنند ابن زياد از شنيدن اين سخن پنداشت كه هم اكنون كسان هانى به يارى وى آمده و منتظرند تا بهبينند كار وى بكجا كشيده خواهد شد گفت واى بر تو و بدا به حال تو مرا از شمشيرهاى كشيده مى - ترسانى آنگاه فرمان داد تا ويرا نزديك تخت او آوردند بلا درنگ چوب دستى كه در دستش بود بالا برده و آنقدر بسر و صورت هانى زد تا دماغش را شكست و رو و محاسنش را خونآلود كرد و پوست صورتش كنده شد و در نتيجه چوبدستى پسر زياد شكست هانى كه اين عمل وحشيانه و ناجوانمردانه را از پسر زياد ديد دست دراز كرد و خواست شمشير مأمورى كه در كنارش بود بگيرد و زاده زياد را به پيشينيان خود ملحق سازد وى ممانعت كرد .
ابن زياد براى رسوا كردن و ناسزا گفتن به هانى اظهار داشت اين مرد از خوارج است و خون او بر ما حلال است او را كشان كشان و از حضور ما خارج كنيد . غلامان بگفته آن ناپاك ، هانى را چنان كه گفته بود از پيش پسر زياد برده و در خانهء محبوس ساخته و در را به روى او بستند و بدستور وى پاسبانهائى بر آنجا موكل داشتند حسان بن اسماء كه از عمل ناپسند پسر زياد ناراحت بود بوى خطاب كرده گفت پسر زياد عجب مكر نامناسبى آوردى يعنى او را خارجى خواندى و آزار كردى تو بما گفتى براى استحكام ارتباط و همكارى با تو ويرا بحضور آورديم و تو بجاى آنكه با وى به نيكى رفتار نمائى دماغش را شكستى و صورتش را خون آلود ساختى و محاسنش را خونين نمودى و اراده كردى او را از پاى درآورى پسر زياد كه از اظهار نامبرده سخت ناراحت شد از روى تمسخر گفت تو اينجا هستى ! آنگاه او را هم دستور داد با مشت زده بگوشهء نشانيدند محمد اشعث كه از سرانجام حسان بيمناك شد دهان چاپلوسى گشاده گفت ما از آنچه امير به سود يا زيان ما كند خوشنوديم زيرا امير ميخواهد با انجام دادن مقاصد خود ما را تأديب نمايد .
الإرشاد ( فارسي ) — صفحة 394
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٣٩٤