تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسي ) — صفحة 395

مساهمون:

ص٣٩٥
( 1 ) پس از اين پيش‌آمد خبر به عمرو بن حجاج رسيد كه هانى كشته شده وى بجانب مردم مذحج رهسپار شده و با عدهء بسيارى اطراف قصر پسر زياد را احاطه كردند نامبرده صدا بلند كرده . هان من پسر حجاجم و اينان سوارگان و بزرگان مذحج‌اند دست از مقصود خود برندارند و پراكنده نشوند و تا آخرين قطرهء خون ايستاده‌اند زيرا اينان شنيده‌اند كه بزرگشان كشته شده و اكنون براى خونخواهى آمده‌اند . به پسر زياد از آمدن نامبردگان اطلاع دادند . پسر زياد به شريح قاضى گفت اينك به حبس رفته و وضع هانى را از نزديك مورد بررسى قرار داده و نتيجهء مطالعاتت را به آنها اعلام كن و معلوم ساز كه وى زنده است و كشته نشده . شريح حسب الامر وارد بر هانى شد هانى كه ويرا ديد دانست كه به طمع مال و مقام براى شهادت نابجا آمده او را از خدا بيم داده و بجناب الهى او پناهنده شده گفت نابود شدند مردم من ، كجايند دينداران و كجايند اهل مصر و اين سخنان را در هنگامى ميگفت كه خون بر رخسارش جارى ميشد در اين هنگام صداى همهمه و غوغاى مردم خود را كه كنار قصر آمده بودند استماع كرد گفت خيال ميكنم اين همهمهء مردم مذحج و پيروان مسلمان منست و يقين دارم هر گاه ده نفر از آنها بتوانند بر من وارد شوند مرا از اين بيچارگى رهائى خواهند داد . شريح كه صداى هانى را شنيد بجانب مردم مذحج رفته اظهار داشت پسر زياد از موقعيت شما و بستگى و علاقه شما نسبت به هانى اطلاع پيدا كرد و چون شما را ناراحت ديد به من دستور داد تا از نزديك با هانى ملاقات كرده و خبر سلامتى او را بشما اطلاع دهم منهم حسب الامر با وى ملاقات كرده و اينك ميگويم مشار اليه زنده و كسى كه خبر قتل او را بشما داده دروغ گفته است . عمرو بن حجاج و ياران او كه خيال كردند قاضى شهر راست ميگويد ( واى بر اين قاضيان بىحيا