ميخواستند در آن غارتگاه بر هم پيروز شوند .
و نيز از فرزند فاطمه [ بنت اسد ] آن درخشانروى گردنافراشته بپرس تا خبر يابي ؛
و از ابنعبدالله [ عمرو بن عبدود و ماجراى جنگ احزاب ] و پيشتر ، از وليد و از آن درازقد .
و از بنيقريظه ، آن روز كه وى سپاهشان را از هم پاشيد و آنان پاى به فرار نهادند ؛
و به قلعه خود گريختند كه بسى بلند و استوار و ستبر و باشكوه بود .
و او در تعقيبشان برآمد و آن سپاه انبوه پرشمار ، پراكنده گشتند و در آن قلعه پناه گرفتند .
كفتاران هنگامى كه صداى پاى شيرى را حس كنند ، بر خود ميلرزند و پا به فرار ميگذارند .
علي ( عليه السلام ) به آنان فرمود كه بايد به داورى احمد كه حكم خداى عزيز بر بندگان ذليل گناهكار است ، تن دهند .
آنان [ داورى پيامبر را نپذيرفتند و ] به داورى ديگرى [ = سعد بن معاذ ] تن دادند كه همسايه آنان بود و خود را به اين سبب به او نزديك ميدانستند .
و گفتند : هرگاه فردى كريم در همجوارى انسان باشد ، گويا با او پيوند نسبى حاصل ميشود .
سعد نيز همان حكم خدا را ميانشان جارى نمود كه هر كس سلاح داشته و به طور پيوسته جنگيده است ،
خواه بزرگ و خواه كوچك ، كشته شود و زنانشان همچون جماعت گاوان به اسارت گرفته شوند .
و حكم نمود كه اموالشان ميان مهاجران كه دليرانه پيامبر را يارى كرده بودند ، تقسيم گردد .
و از غدير خم ياد كن كه خداوند با استوارى و قدرت ، فرمود : « اى محمد ! برخيز و ولايت را اعلان كن ؛
و ابوالحسن را به پيشوايى قومت منصوب نما ؛ كه او راهنماست . و اگر او را نصب نكني ، رسالتت را ادا نكردهاي . »
پس پيامبر ، او و مردم را فراخواند و وى را نزد ايشان بر پاى داشت ، حال آن كه برخى تصديقش نمودند و بعضى تكذيبش كردند .
ولايت او را براى كسانى قرار داد كه تهذيب يافته بودند و نه براى تهذيب نيافتگان .
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 650
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٦٥٠