تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 648

مساهمون:

ص٦٤٨
آن‌گاه ، خيز برداشتند تا آن خفته در بستر را به قتل برسانند ؛ اما كسى جز آن كه اين ناكامان در جستجويش بودند ، در آن بستر يافتند . او شمشير كشيد و خود را از گزند آن دشمنان كه بانگ و غوغا برآورده بودند ، نجات داد . و بدين ترتيب رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) خود را به غار رساند و از ديدگان آنان نهان شد ؛ كه صلوات خدا بر آن نهان از ديدگان باد ! و خدايش بهترين جزاى رسولان را عطا كند كه رسالت خويش را ادا نمود و از كسى بيم نورزيد . پس آن كافران بازگشتند ، هنگامى كه علي ( عليه السلام ) آن شير خدا ، آن تيزتك عرصه پيكار ، را به جاى او در بستر ديدند . گفتند : « به جستجوى محمد برويد ! » و سواران را در پى او فرستادند ، حال آن كه سوارى به گرد او نمي‌رسيد ! سرانجام به درگاه آن غار رسيدند و ديدند كه تار عنكبوت بر در آن تنيده شده است . اين تدبير خدا براى حفظ او بود . پس آن گروه گفتند : « در اين غار كسى نيست كه به جستجوى اوييم . » خداى صاحب هستي ، او را از شر آنان بازداشت و هر كه خدا بخواهد از او دفاع كند ، هيچ كس نتواند به وى آزار برساند . هنگامى كه از تعقيب كافران ايمن گشت ، بر مركب نشست و خود را به شهر يثرب رساند . پس در سراى كرامت منزل گزيد ، در ميان مردمى كه با گشاده‌رويى و سينه فراخ ، پناهش دادند . علي ( عليه السلام ) را در خيبر نيز كرامتى است بزرگ ، هنگامى كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) پرچم را كه بازگشته بود ، به او سپرد . همان پرچم كه عمر بن خطاب عدوي ، آن را خسته و ناكام بازگردانده بود . عمر پرچم را به زمين انداخت ، در حالى كه مرحب يهودي ، او را با سرعت تعقيب مي‌كرد ، همچون شيرى كه در پى سگى لاغراندام باشد . پيامبر از ديدن اين صحنه در خشم گشت و عمر را سرزنش نمود و علي ، آن فرد مورد اعتماد