تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 647

مساهمون:

ص٦٤٧
تشنه خواهيد ماند . » پس همه گرد آمدند و كوشيدند تا آن را برگردانند ؛ اما سنگ مقاومت مي‌كرد ، همچون اسبى سركش كه به كسى سوارى ندهد . هنگامى كه از اين كار عاجز ماندند ، آن مرد پيروز دستى برآورد و سنگ را گرفت . آن سنگ همچون يك گوى بود كه در دست جوانى نيرومند و قوي‌ساعد قرار گيرد و آن را در ميدان بازى پرتاب نمايد . پس از زير آن ، آبى برايشان پديدار ساخت كه پياپى روان بود و همه را با خوشگوارى و لذت تمام ، سيراب نمود . هنگامى كه همه از آن نوشيدند ، باز آن سنگ را به جاى خود بازگرداند و رهسپار شد و آن مكان به همان حال كه هيچ كس بدان نزديك نشده بود ، بازگشت . مقصودم از وي ، وصى پيامبر و زاده فاطمه [ بنت اسد ] است كه هر كس در فضيلت و احوال وى سخنى گويد ، دروغ نگفته است . هر كس هر چه درباره وى درازگويى كند ، باز هم يك دهم از يك دهم حق وى را ادا نكرده است . همو داماد پيامبر و همسايه او در مسجد النبى بود و در مدينه پيامبر ، همواره در حال طهارت و پاكى مي‌زيست . و آن هر دو تن ، همانند يكديگر ، خواه در حال جنابت و خواه غير آن ، در مسجد حق آمد و رفت داشتند ، بى آن كه سزاوار نكوهش باشند . رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) به مكه روان گشت و علي ( عليه السلام ) در بستر او خوابيد و بيم كشته شدن را به جان خريد تا پيامبر نجات يابد . كافران بيدار ماندند و او هم ملافه‌اى بر خود پيچيد و در بستر پيامبر بيدار ماند . پس ايشان گمان كردند كه محمد از خانه بيرون نرفته است . چنين بود تا هنگام سپيده‌دمان كه صبح بر چهره شب همچون رخسار اسب سپيدمژگان نمايان گشت .