يعنى از بهترين مردم پس از احمد كه من عشق او را به سر دارم و شوق فرزندان او مايه طرب من است .
رشته پيوند مهر من روز و شب به او پيوسته و ريسمان ولايت او را هرگز نميگسلم .
با اين پيوند مهر ، صفاى دلسوزانه و خالصانه درآميخته و شاهد پيروزى و وصل از آن جدا نميشود .
همو كه چون وقت اداى نماز از او درگذشت ، آفتاب كه نزديك غروب بود ، برايش بازگشت .
چنان كه در آن هنگام عصر ، نورش تابنده گشت و سپس رو به سوى غروب نهاد .
بار ديگر نيز در بابِل خورشيد برايش بازگشت و اين كار براى هيچ كس تكرار نشده است ،
مگر براى يوشع يا براى خود او پس از آن . اين بازگشت خورشيد ، تأويلى بس شگفت دارد .
يك بار هم شبانگاهان همراه موكبى در كربلا در حركت بود .
تا به راهبى رسيد كه در صومعهاى قرار داشت كه پايههايش در سرزمينى خشك استوار گشته بود .
به سوى او رفت و در آن مكان ، هيچ موجودى جز حيوانات وحشى و همان راهب پير طاس ، زندگى نميكرد .
آن صومعه نهانگاهى لغزان و دراز بود ، همانند گلوى پرنده دريايى بزرگ ، با راهى سخت و ناهموار .
پس به وى نزديك شد و او را ندا داد . آنگاه ، راهب نمايان گشت ، همانند عقابى كه بر فراز كوهى بلند نمايان گردد .
به او فرمود : « آيا نزديك صومعهاى كه در آن زندگى ميكني ، آبى وجود دارد كه بتوان از آن نوشيد ؟ » راهب پاسخ داد : « نه ؛
مگر در دو فرسنگى اين جا . و ميان ما و آن جا بيابانى است خشك و خالي . »
پس او به سوى صخرهاى صيقلى رفت كه از غايت شفافيت برق ميزد و همچون نقرهاى درخشان به سان زر شده بود .
فرمود : « اين سنگ را پشت و رو كنيد ؛ كه اگر چنين كنيد ، سيراب خواهيد شد و اگر نكنيد ،
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 646
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٦٤٦