تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 646

مساهمون:

ص٦٤٦
يعنى از بهترين مردم پس از احمد كه من عشق او را به سر دارم و شوق فرزندان او مايه طرب من است . رشته پيوند مهر من روز و شب به او پيوسته و ريسمان ولايت او را هرگز نمي‌گسلم . با اين پيوند مهر ، صفاى دلسوزانه و خالصانه درآميخته و شاهد پيروزى و وصل از آن جدا نمي‌شود . همو كه چون وقت اداى نماز از او درگذشت ، آفتاب كه نزديك غروب بود ، برايش بازگشت . چنان كه در آن هنگام عصر ، نورش تابنده گشت و سپس رو به سوى غروب نهاد . بار ديگر نيز در بابِل خورشيد برايش بازگشت و اين كار براى هيچ كس تكرار نشده است ، مگر براى يوشع يا براى خود او پس از آن . اين بازگشت خورشيد ، تأويلى بس شگفت دارد . يك بار هم شبانگاهان همراه موكبى در كربلا در حركت بود . تا به راهبى رسيد كه در صومعه‌اى قرار داشت كه پايه‌هايش در سرزمينى خشك استوار گشته بود . به سوى او رفت و در آن مكان ، هيچ موجودى جز حيوانات وحشى و همان راهب پير طاس ، زندگى نمي‌كرد . آن صومعه نهانگاهى لغزان و دراز بود ، همانند گلوى پرنده دريايى بزرگ ، با راهى سخت و ناهموار . پس به وى نزديك شد و او را ندا داد . آن‌گاه ، راهب نمايان گشت ، همانند عقابى كه بر فراز كوهى بلند نمايان گردد . به او فرمود : « آيا نزديك صومعه‌اى كه در آن زندگى مي‌كني ، آبى وجود دارد كه بتوان از آن نوشيد ؟ » راهب پاسخ داد : « نه ؛ مگر در دو فرسنگى اين جا . و ميان ما و آن جا بيابانى است خشك و خالي . » پس او به سوى صخره‌اى صيقلى رفت كه از غايت شفافيت برق مي‌زد و همچون نقره‌اى درخشان به سان زر شده بود . فرمود : « اين سنگ را پشت و رو كنيد ؛ كه اگر چنين كنيد ، سيراب خواهيد شد و اگر نكنيد ،
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 646 | الشيخ علي الكوراني العاملي / سيد ابو القاسم حسينى ( ژرفا )