تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 645

مساهمون:

ص٦٤٥
من كه از مردم حِمير هستم ؛ مردمى اهل بزرگوارى و بخشندگي ؛ و از قريشيان درخشان‌روى گرامى و از مردم تغلب . به كجا هوسناك و طربناك مي‌رويد ، آيا به سوى آن برق‌هاى دروغين كه بارانى از آن زاده نمي‌شود ؟ يا به سوى اميه يا آن گروه‌هايى كه سوار بر شتر بزرگ دراز اندام پيش آمدند ؟ همان كه از مكه حركت نمود و پس از آرامش شب ، سگان حوأب بر او پارس كردند . زبير او را پيش مي‌راند و طلحه سپاه را حركت مي‌دهد . اى مردان ! امان از رأى مادرى هلاك‌شده ! اى مردان ! امان از رأى مادرى كه دو گرگ او را پيش بردند و در ميان گرگان ، او را در بر گرفتند ؛ دو گرگ كه شقاوت ، راهبرشان گشت و آن زن را به سوى هلاك راهبرى نمود . پس آن دو ، وى را در مخمصه انداختند . آن دو ، او را در ورطه هلاكت فروبردند . پس بر پالانى نشست كه بارش گناه بود . مادرى است كه همچون خزيدن عقرب ، به سوى فرزندان و هوادارانش مي‌خزد و زيان و هلاك نصيبشان مي‌سازد . و اما زبير هنگامى كه برق آن سپاه پوشيده در سلاح آهنين با رنگ خاكسترى را به چشم ديد ، راه گريز در پيش گرفت . و سوار بر اسب تيزتك شتابان ، آن قدر دور شد كه از سايه شمشيرها در امان ماند . اما عمير [ عمرو ] بن‌جرموز تكه‌هاى بدنش را در گودال به خاك افكند ، همچنان كه تكه‌هاى كره الاغى را اندازند . و آن‌گاه كه نيزه‌هاى ستبر به هم خوردند و به كتف‌ها ضربت زدند ، طلحه غافلگير شد . پس تيرى بس تيز و شكافنده ، قلبش را نشانه رفت و از درون آن ، خون جارى گشت . آنان در جماعتى گسسته از امت ، از راه هدايت بيرون رفتند و از باران رحمت بهارى و مايه سرسبزي ، فاصله گرفتند .
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 645 | الشيخ علي الكوراني العاملي / سيد ابو القاسم حسينى ( ژرفا )