تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 644

مساهمون:

ص٦٤٤
او خون عثمان را بهانه قرار داد و خود به پا خاست و فرزندانش را نيز برانگيخت . اين شكافى است كه هنوز ترميم نشده است . نيرنگ زنان ، كوه‌ها را از پاى درمي‌آورد ! نام‌آورترين قصيده كهن درباره نبرد جمل ، قصيده بائيه سيدحميرى است : در آن چمن‌زار ، ميان طويلع و تپه‌هاى كوه كبكب ، درنگ كن ! در پشته‌هاى سرزمين توضح و لايه‌هاى روى هم چيده شده سرزمين شظا و باغستان‌هاى سنحه و ريگزاران جونب . پس از هند و رباب و زينب ، در اين خانه‌هايى كه اكنون ويران شده ، ديرگاهانى مردمانى ساكن بودند . بانوانى با چهره گندم‌گون در آن جاى گرفتند ، همچون گاوان درشت‌چشم كه در چراگاهان مي‌چرند . بانوانى كه از شادمانى خنده به لب دارند ، با دندان‌هايى سپيد و درخشان و بس صيقلي . حوريانى كه اشك‌هاشان در نيمه‌شبان مي‌درخشد ، همچون مرواريد در صدف پيش از آن كه شكافته گردد . بانوانى كه در آن جاى گرفتند و ظريف‌قامتانى همچون نقش تصويرند . برخى همسر دارند و برخى هنوز باكره و باريك‌قامتند . سرخ‌لبانى با پيشاني‌هاى تابناك و گونه‌هاى صاف و شفاف و باسن‌هايى بزرگ و پُرحركت و اندام‌هايى درشت و پوشيده . در آن حال كه آن جا بوديم ، ايشان با زيبايى و شادابى و زندگانى فراخ و گشاده مي‌زيستند . در آن روزگار ، در قلب مدينه منزل داشتم و از جفاى روزگار خيانت‌پيشه نو به نو شونده ، در امان بودم . اما آن خانه‌ها ويران شد و پس از آبادى به نابودى گراييد و گردش روزگارِ پر از دگرگوني ، از ميانشان برد . من به خدا سوگند خوردم و صادقانه سخن گفتم ، بى آن كه به گناه بگرايم يا دچار ترديد باشم ،