او خون عثمان را بهانه قرار داد و خود به پا خاست و فرزندانش را نيز برانگيخت .
اين شكافى است كه هنوز ترميم نشده است . نيرنگ زنان ، كوهها را از پاى درميآورد !
نامآورترين قصيده كهن درباره نبرد جمل ، قصيده بائيه سيدحميرى است :
در آن چمنزار ، ميان طويلع و تپههاى كوه كبكب ، درنگ كن !
در پشتههاى سرزمين توضح و لايههاى روى هم چيده شده سرزمين شظا و باغستانهاى سنحه و ريگزاران جونب .
پس از هند و رباب و زينب ، در اين خانههايى كه اكنون ويران شده ، ديرگاهانى مردمانى ساكن بودند .
بانوانى با چهره گندمگون در آن جاى گرفتند ، همچون گاوان درشتچشم كه در چراگاهان ميچرند .
بانوانى كه از شادمانى خنده به لب دارند ، با دندانهايى سپيد و درخشان و بس صيقلي .
حوريانى كه اشكهاشان در نيمهشبان ميدرخشد ، همچون مرواريد در صدف پيش از آن كه شكافته گردد .
بانوانى كه در آن جاى گرفتند و ظريفقامتانى همچون نقش تصويرند . برخى همسر دارند و برخى هنوز باكره و باريكقامتند .
سرخلبانى با پيشانيهاى تابناك و گونههاى صاف و شفاف و باسنهايى بزرگ و پُرحركت و اندامهايى درشت و پوشيده .
در آن حال كه آن جا بوديم ، ايشان با زيبايى و شادابى و زندگانى فراخ و گشاده ميزيستند .
در آن روزگار ، در قلب مدينه منزل داشتم و از جفاى روزگار خيانتپيشه نو به نو شونده ، در امان بودم .
اما آن خانهها ويران شد و پس از آبادى به نابودى گراييد و گردش روزگارِ پر از دگرگوني ، از ميانشان برد .
من به خدا سوگند خوردم و صادقانه سخن گفتم ، بى آن كه به گناه بگرايم يا دچار ترديد باشم ،
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 644
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٦٤٤