تا خونها را بريزند . » آنگاه ، على در ميان افرادش بانگ برآورد : « از نبرد دست برداريد ! »
انديشه هر دو طرف اين بود كه تا وقتى طرف مقابل نبرد را آغاز نكرده ، به جنگ نپردازند . سپس كعب بن سعد پيش آمد تا نزد عايشه رسيد و گفت : « ما را درياب ! آن افراد انديشهاى جز نبرد ندارند . باشد كه خدا به دست تو صلح را برقرار نمايد ! » پس وى بر مركب نشست و بر كجاوهاش زره پوشاندند و شترش را حركت دادند . هنگامى كه هياهو را شنيد . . . . ( المنتظم ، 5 / 86 )
چند نكته
1 . اين گزارش چيزى بيش از يك افسانه نيست كه ادعا ميكند قاتلان عثمان توانستند آتش جنگ را برافروزند ، به رغم آن كه با تلاش و پيشدستى قعقاع ، دو گروه بر صلح ، اتفاق نظر يافته بودند ! نيز ياران بزرگ علي ( عليه السلام ) كه در قتل عثمان دست نداشتند ، از قاتلان وى به شمار ميروند و ابنسوداء را نيز از آنان ميشمارد كه چه بسا مقصودش از وي ، عمار بن ياسر باشد ! اما اگر مقصود وى از ابنسوداء ، عبدالله بن سبا باشد ، پيشتر گزارش خود اينان را ياد كرديم كه حكيم بن جبله وى را از بصره بيرون راند و سپس او را از كوفه تبعيد كردند و به مصر رفت . پس چگونه وى در سپاه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) بوده است ؟
ابنخلدون گويد : در بصره نيز همين گونه رفتار در بدگويى از خلفا صورت پذيرفت و چنان كه گويند ، آغازگرش عبدالله بن سبا معروف به ابنسوداء بود كه از يهوديت به اسلام گراييد و نزد حكيم بن جبله درآمد كه از دوستاران اهلبيت بود . سپس خبر بدگويى عبدالله بن سبا از خلفا رواج يافت و اين خبر به گوش حكيم بن جبله رسيد و او را بيرون راند . آنگاه ، وى به كوفه درآمد و از آن جا نيز رانده شد و در مصر ساكن گشت و با يارانش در بصره به مكاتبه پرداخت و آنان نيز با وى نامهنگارى ميكردند . مفاد پيامهاى آنان بدگويى و نكوهش اميران بود . ( العبر ، 2 ق 2 / 142 )
2 . آن گزارش ، قعقاع را شخصيتى بزرگ وانمود ساخته كه نزد عايشه رفت و از او خواست كه طلحه و زبير را به محضرش بياورد و او نيز چنين كرد و به رفتارشان اعتراض نمود . نيز
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 609
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٦٠٩