حاميانى بيابيد تا پشتيبان شما باشند . »
ابنسوداء گفت : « انديشه ناصوابى داري . به خدا سوگند ! اين مردم دوست دارند كه شما را در يك ناحيه بيابند كه افراد ديگر كه در خون عثمان دستى ندارند ، همراهتان نباشند . اگر وضعيتى كه ميگويي ، رخ دهد ، هر اتفاقى براى شما خواهد افتاد ! انديشه من اين است : فردا هنگامى كه دو گروه مقابل هم قرار گرفتند ، شما نبرد را آغاز كنيد و به آنان مهلت تأمل ندهيد . در اين صورت ، همراهان شما ناچارند از خود دفاع كنند و بدين سان ، خداوند ، على و طلحه و زبير و همفكرانشان براى خونخواهى عثمان را به جان هم مياندازد و نميتوانند به شما آسيبى رسانند . »
آن افراد با اين انديشه از هم جدا شدند و هيچ كس از انديشه آنان باخبر نشد ! صبحگاهان على بر مركب نشست و حركت نمود و افراد با وى حركت كردند . على به خطبه ايستاد و گفت : « اى مردم ! دست و زبان خود را از طرف مقابل بازداريد ؛ زيرا آنان برادران شما هستند . » آنگاه ، روان گشت تا به نزديك آن قوم رسيد . حكيم بن سلامه و مالك بن حبيب را به سوى آنان فرستاد و پيام داد : « اگر بر همان انديشه هستيد كه با قعقاع بن عمرو توافق نموديد ، دست از نبرد بشوييد و بياييد تا كنار يكديگر بنشينيم و چارهاى براى اين كار بيابيم . » احنف بن قيس به وى گفت : « مردم من در بصره گمان ميكنند كه اگر تو بر آنان چيره گردي ، مردانشان را ميكشى و زنانشان را به اسارت ميگيري . » على گفت : « از كسى چون من نبايد بيم چنين كارى را داشت . آيا اين كار جز در مقابل كافران رواست ، حال آن كه اينان مسلمانند ؟ آيا ميتوانى كارى كنى كه قومت با من نجنگند ؟ » گفت : « آري . از يكى از اين دو حال بيرون نيستم . يا خودم به ياريات ميآيم و يا دههزار شمشير را از نبرد با تو بازميدارم . »
سپس احنف به سوى مردم خود بازگشت و آنان را به خوددارى از نبرد فراخواند .
آنگاه ، حركت كرد و به نزديك آن افراد رسيد كه ترديد نداشتند صلح برقرار خواهد شد . همراه عايشه سيهزار تن و همراه على بيستهزار تن بودند . هنگامى كه دو طرف به
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 607
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٦٠٧