تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 589

مساهمون:

ص٥٨٩
جمل نزد عايشه رفت و به او گفت : « اى ام‌المؤمنين ! چه مي‌گويى درباره زنى كه فرزند كوچك خود را بكشد ؟ » گفت : « دوزخ بر او واجب است . » گفت : « چه مي‌گويى درباره زنى كه بيست‌هزار تن از فرزندان بزرگسال خود را در يك سرزمين بكشد ؟ » گفت : « اين زن را كه دشمن خداست ، از من دور كنيد ! » عايشه در روزگار معاويه ، در حدود هفتاد سالگى درگذشت . به او گفتند : « آيا كنار رسول خدا دفن مي‌شوي ؟ » گفت : « نه ؛ زيرا پس از او مرتكب بدعت شدم . مرا كنار خواهرانم در بقيع دفن كنيد ! » پيشتر پيامبر به او فرموده بود : « اى حميرا ! گويا مي‌بينمت كه سگان حوأب بر تو پارس مي‌كنند . تو با على خواهى جنگيد ، در حالى كه به وى ستم مي‌كني . » ( العقد الفريد ، 2 / 79 ) نيز بنگريد به : عيون الاخبار ، 86 ؛ العقد الفريد ، 2 / 109 ؛ ربيع الابرار ، 1 / 105 .

دروغِ دست داشتن طرف سوم در نبرد جمل

عده‌اى گفته‌اند كه نبرد را نوجوانان و غلامان و فرومايگان آغاز كردند . شيخ مفيد گويد : از معاذ بن عبدالله تميمى نقل شده است : هنگامى كه همراه عايشه به بصره درآمديم ، مردم را به يارى خود و قيام همراه خودمان فراخوانديم . برخى دعوت ما را پذيرفتند و برخى هم سر باززدند . ما بر اين باور بوديم كه هرگز با على بن ابي‌طالب نمي‌جنگيم . چنين بود تا زمانى كه گفتند على از راه رسيده است . نمي‌دانم چه شد كه جنگ آغاز گشت . آن را نوجوانان آغاز كردند و غلامان دامن زدند . آن‌گاه ، شتر به حركت درآمد و مردم به جنگ تحريك شدند . سپاه على نيز به جنبش درآمد . ياران ما تيراندازى را آغاز كردند و غوغا و بانگ فراوان برداشتند . عايشه اين را شنيد و گفت : « اين آغاز شكست است ! » ( الجمل ، مفيد ، 198 ) نيز گفته‌اند كه طرف سوم ، تلاش‌هاى صلح را ناكام نهاد ! نويرى گويد : برخى از آنان نزد يكديگر مي‌رفتند و انديشه‌اى جز صلح نداشتند . على و طلحه و زبير به اين نتيجه رسيدند كه هيچ كارى بهتر از صلح و كنار نهادن جنگ