و با او بيعت كردند . در حالى كه من مشغول غسل رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) و كفن و دفن او بودم و هنوز از آن كار فراغت نيافته بودم ، با او بيعت كردند و با دليل من و حق خود من ، در برابر انصار استدلال كردند . به خدا سوگند ! او و آنان كه با وى متّحد شدند ، بيشك مىدانستند كه من از ابوبكر به خلافت سزاوارترم . هنگامى كه همدستى آنان بر خلافت ابوبكر و روگردانيشان از خودم را ديدم ، ايشان را به خدا سوگند دادم و فاطمه ( عليها السلام ) را بر الاغى سوار كردم و دست دو پسرم حسن و حسين را گرفتم تا شايد برگردند و هيچ يك از رزمندگان بدر و مهاجران و انصار سابقهدار را باقى نگذاشتم ، مگر آن كه از ايشان كمك خواستم و به يارى خود دعوت كردم و درباره حق خود ، آنان را سوگند دادم ؛ اما دعوت مرا اجابت ننمودند و يارىام نكردند . شما اى بدريان كه حاضر هستيد ! مىدانيد كه من جز حق نگفتم . »
گفتند : « اى اميرالمؤمنين ! راست و نيكو گفتى . ما براى آن كارهايمان از خدا آمرزش ميجوييم و به درگاه خداوند توبه مىنماييم . »
سپس فرمود : « از سويي ، مردم از دوران جاهليت فاصله اندكى داشتند و من از تفرقه امت محمّد و چندپاره شدن آنان ترسيدم و به ياد آوردم آن چه را رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) به من سفارش كرده بود ؛ زيرا او به من از آن چه انجام دادند ، خبر داده و امر كرده بود كه اگر يارانى يافتم ، با آنان جهاد كنم و اگر نيافتم ، دست نگهدارم و خون خود را حفظ نمايم .
سپس ابوبكر خلافت را به عمر برگرداند ، در حالى كه به خدا سوگند ! او به يقين مىدانست كه من از عمر به خلافت سزاوارترم . باز هم تفرقه را خوش نداشتم . پس بيعت نمودم و گوش فرادادم و اطاعت كردم . سپس عمر مرا ششمينِ شش نفر قرار داد و كار را به دست عبدالرحمن بن عوف سپرد . ابنعوف هم با عثمان خلوت كرد و خلافت را براى او قرار داد ، به شرط اين كه آن را به خودش بازگرداند و سپس با او بيعت كرد . من باز هم تفرقه و اختلاف را خوش نداشتم . اما عثمان به عبدالرحمن بن عوف حيله ورزيد و خلافت را از او دور نمود . ابنعوف هم از او دورى جست و در خطابهاى عثمان را از خلافت خلع
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 541
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٥٤١