شيخ مفيد گويد : سپس طلحه و زبير [ به عايشه ] گفتند : « درباره عثمان با اين وضعيتش چه نظر داري ؟ » عايشه گفت : « او را بكشيد ؛ كه خدايش بكشد ! » زنى از بصريان نزد وى بود و به او گفت : « اى مادر ! تدبيرت كجا رفته ؟ آيا به قتل عثمان بن حنيف فرمان ميدهي ، در حالى كه برادرش سهل حاكم مدينه است و در ميان اوس و خزرج داراى جايگاهى والاست كه خود از آن خبر داري ؟ به خدا سوگند ! اگر اين كار را انجام دهي ، وى در مدينه غوغا به پا ميكند و خاندان قريش را نابود ميسازد ! » نظر عايشه برگشت و گفت : « او را نكشيد ؛ بلكه به زندانش اندازيد و بر او تنگ گيريد تا ببينم چه بايد كرد . » چند روزى به زندانش افكندند و سپس نظرشان بازگشت و بيم ورزيدند كه برادرش بزرگان آنان را در مدينه به زندان اندازد و تنبيهشان كند . پس او را آزاد ساختند . ( الجمل ، مفيد ، 153 )
همو گويد : طلحه گفت : « اين فاسق را عذاب كنيد و موى ابروان و مژگانش را بكنيد و در زنجيرش به بند كشيد ! » ( الجمل ، مفيد ، 152 )
مسعودى گويد : شبانه بر سر عثمان بن حنيف ريختند و او را دستگير نمودند و زدند و موى ريشش را كندند . سپس پشيمان شدند و بر بازماندگان خود در مدينه ترسيدند از اين كه برادرش سهل بن حنيف و ديگر انصار ، به آنان آزار رسانند . ( مروج الذهب ، 2 / 358 )
اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) فرموده است : « كارگزارم عثمان بن حنيف انصارى را با خيانت دستگير كردند و مثله نمودند و همه موهاى سر و صورتش را كندند . »
نيز فرمود : « بر كارگزارم تاختند و او را به شدت زدند و در حالى رهايش ساختند كه مرده يا زنده بودنش معلوم نبود ! »
اما عايشه همان شيوه زليخا را به خوبى به كار بست . او به مردم يمامه نوشت : « ابنحنيف و همراهانش به خود جرأت داده ، بر ما هجوم آوردند تا به در خانه من رسيدند و كسى همراهشان بود كه آنها را راهنمايى مىكرد تا خون مرا بريزند . اما كسانى را بر در خانهام يافتند كه آنان را دور ساختند . چند تن از قريش و ازديان كه اطراف من بودند ، مرا از هجوم آنان در امان داشتند . پس تعدادى كشته دادند و شكست خوردند و ما به باقيماندگان تعرض
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 528
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٥٢٨