در اين حال ، زيد بن صوحان دست بريدهاش را بالا برد و گفت : « اى ابوموسي !
آيا ميخواهى فرات را از حركت بازداري ؟ آن آب به جايى كه حركتش را از آن آغاز كرده ، بازنگردد . اگر توانى چنان كني ، اين كار را نيز توانى كرد . آن چه را درك نميكني ، رها كن ! » سپس اين آيه را خواند : « الم . أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يتْرَكُوا أَنْ يقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لايفْتَنُونَ : آيا مردم پنداشتند كه تا گفتند ايمان آورديم ، رها مىشوند و مورد آزمايش قرار نمىگيرند ؟ ( عنكبوت : 2 ) . » [ سپس گفت : ] « اى مردم ! به سوى اميرالمؤمنين و سرور مسلمانان روان شويد و همگى به سويش بسيج گرديد تا به حق دست يابيد . » ( تاريخ طبري ، 3 / 498 )
در گزارش مناقب آمده است : زيد بن صوحان و مالك اَشتر با يارانشان برخاستند و ابوموسى را تهديد كردند . صبحگاهان زيد بن صوحان برخاست و اين آيه را خواند :
« ألم أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يتْرَكُوا أَنْ يقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لا يفْتَنُونَ . » آنگاه ، گفت : « اى مردم ! به سوى اميرالمؤمنين روان و همگى در سپاه او بسيج شويد تا به حق و هدايت دست يابيد . »
( مناقب آل ابيطالب ، 2 / 336 ) در اين حال ، مردم به سوى اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) حركت كردند .
طبرى گويد : سران كوفيان بسيج شونده ، اينان بودند : زيد بن صوحان ، مالك بن حارث اَشتر ، عدى بن حاتم ، مسيب بن نجبه ، يزيد بن قيس و پيروانشان . البته نظيرهاى آنان نيز بودند كه رتبه فروتر نداشتند ، اما داراى پيروانى نبودند ، مانند حجر بن عدي ، ابنمحدوج بكري ، و همانندان اين دو . ( تاريخ طبري ، 3 / 502 )
در بصره نيز امام ( عليه السلام ) زيد را همراه ابنعباس نزد عايشه فرستاد و آن دو با وى به مناقشه و احتجاج پرداختند .
4 . هنگامى كه زيد بن صوحان در نبرد جمل بر زمين افتاد ، اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) بيامد تا كنار سرش نشست و فرمود : « اى زيد ! خدايت رحمت كند كه سبكبار بودى و بزرگ ياور . » زيد سرش را به سوى او بالا آورد و گفت : « تو را اى اميرالمؤمنين ! خداوند پاداش خير دهد . به خدا سوگند ! من تو را جز اين گونه نيافتم كه به خدا آگاهى و در قرآن ، على حكيم خوانده شدهاى و خداوند در سينه تو بس بزرگ است . به خدا سوگند ! من از روى نادانى
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 497
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٤٩٧