از غم و اندوهم به تو شكايت ميبرم ؛ و از اين گروه كه غبار بر ديده من افشاندند .
من نيز مضر ايشان را با مضر خود كشتم و جانم را شفا بخشيدم و گروه عصيانگر از فرمانم را به قتل رساندم .
آن روز هفتاد پيرمرد كه همگى قرآنخوان بودند ، سواى جوانان و كسانى كه هنوز قرآنخوان نشده بودند ، از بنيعدى كشته شدند . عايشه گفت : « من همچنان به پيروزى اميد داشتم تا هنگامى كه صداهاى بنيعدى خاموش گشت . » ( تاريخ طبري ، 3 / 534 )
24 . نيز طبرى گويد : از شعبى نقل شده است : جناح راست اميرالمؤمنين با جناح چپ بصريان كارزار نمود . سپاهيان بصره به عايشه پناه آوردند و بيشترشان از بنيضبه و ازد بودند . نبرد آنان از هنگام بالا آمدن آفتاب تا نزديك عصر - و برخى گفتهاند تا غروب - به طول انجاميد . آنگاه ، بصريان گريختند و مردى از ازد ندا داد : « باز حمله كنيد ! » محمد بن علي ، بر او ضربتى زد و دستش را قطع نمود . او ندا داد : « اى جماعت ازد ! بگريزيد ! » كشتار در ميان ازديان شدت گرفت و در اين حال ، ندا برآوردند : « ما بر آيين على بن ابيطالب هستيم ! » از آن پس ، مردى از بنيليث گفت :
از ما بپرس درباره روزى كه با ازد كارزار نموديم ، در حالى كه اسبان همه در خون نشستند و سرخگون گشتند .
آنگاه ، جگرها و ساعد دستشان را قطع كرديم . نفرين باد بر انديشه ايشان ! ( تاريخ طبري ، 3 / 522 )
25 . از موسى بن طلحة بن عبيدالله كه در شمار اسيران نبرد جمل بود و همراه ديگر اسيران سپاه بصره به اسارت گرفته شد ، نقل شده است : در زندان على در بصره بودم كه ديدم كسى ندا داد : « موسى بن طلحة بن عبيدالله كجاست ؟ » بانگ استرجاع برآوردم و زندانيان ديگر نيز چنين كردند و گفتند : « على تو را خواهد كشت ! » مرا نزد على بردند . هنگامى كه روبروى وى قرار گرفتم ، به من گفت : « اى موسي ! » گفتم : « بله اى اميرالمؤمنين ! » گفت :
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 480
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٤٨٠