رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) فرمود : « اى عمر ! چه ميداني ؟ شايد بازگردند و افرادى مانند خودشان را نزد ما آورند و ايشان نيز مسلمان گردند . » سال بعد ، همانان نزد ابوبكر آمدند و از او خواستند كه از رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) همان اجازه را بگيرد . او برايشان اجازه گرفت . اين بار نيز عمر نزد پيامبر بود و همان سخن را تكرار كرد . رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) خشمگين گشت و فرمود : « به خدا سوگند ! ميبينم كه شما دست برنميداريد تا زمانى كه خداوند مردى از قريش را بر شما مبعوث مينمايد كه شما را به خدا دعوت ميكند و شما همچون گوسفندان رميده ، از او سر ميپيچيد . » ابوبكر به او گفت : « اى رسول خدا ! پدر و مادرم فدايت ! آيا من همان فرد هستم ؟ » فرمود : « نه . » عمر گفت : « اى رسول خدا ! آن فرد كيست ؟ » پيامبر به من كه در حال پينه زدن كفش وى بودم ، اشاره نمود و فرمود : « او همان كسى است كه نزد شما كفش پينه ميكند . پسرعمويم ، برادرم ، همنشينم ، پرداخت كننده آن چه بر عهده دارم ، ادا كننده دينهايم ، تبليغ كننده رسالتهاى من ، معلم انسانها پس از من ، و تبيين كننده تأويل قرآن در مواردى كه مردم نميدانند ، اوست . » آن مرد گفت : « اى اميرالمؤمنين ! تا هنگامى كه زندهام ، همين از تو مرا بس است . » همان مرد از سرسختترين ياوران علي ( عليه السلام ) در برابر مخالفانش گشت . ( همان مأخذ )
22 . هنگامى كه خداوند پيروزى بر جمليان را به علي ( عليه السلام ) عطا فرمود ، يكى از يارانش به او گفت : « كاش فلان برادرم حضور داشت و ميديد كه خدا تو را بر دشمنانت پيروز ساخت ! » امام ( عليه السلام ) فرمود : « آيا برادرت هوادار ماست ؟ » گفت : « آري . » فرمود : « پس حتما نزد ما حاضر بوده است . در اين اردوگاه ما ، كسانى حضور داشتند كه هنوز در پشت مردان و زهدانهاى زنان هستند و در آينده ، زمانه ايشان را متولد ميكند و با آنان ، ايمان قوت و توان مييابد . » ( نهجالبلاغه ، 1 / 44 )
23 . طبرى گويد : از عطيه گزارش شده است : جمليان عقب نشستند و على پيشروى نمود و آن شتر و افراد پيرامونش محاصره گشتند و بجير بن دلجه ، آن را پى نمود . در اين حال ، على گفت : « شما در امان هستيد . » پس افراد از يكديگر دست بداشتند .
هنگامى كه نبرد پايان گرفت ، على گفت :
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 479
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٤٧٩