28 . همو گويد : عبدالرحمن بن حارث بن هشام از بزرگان و نيكان قريش بود و خانهاى در مدينه داشت . عثمان بن عفان ، دخترش را به ازدواج او درآورد و از جمله حاضران در مجلس جمع قرآن در مصحف واحد با گويش قريش بود . وى در روز جمل همراه عايشه حضور داشت و از نخستين گريختگان بود كه به مدينه آمد و به مردم گفت : « من شنيدم كه خدا ميفرمايد : اى خاندان داود ! شكر كنيد ؛ كه اندكى از بندگانم شاكرند . پس همواره در مسجد رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) باشيد و اين جا را رها نكنيد ! » كنيه وى ابومحمد بود .
( انساب الاشراف ، 10 / 175 )
29 . كعب بن عميره حركت نمود و اسب و سلاحى خريد و گفت : « اى جماعت ازد ! از من فرمان ببريد و از اين قطره بگذريد و اين دو جماعت گمراه را به حال خود رها نماييد تا فتنه از شما رخت بربندد . شما برخوردارترين قوم عرب هستيد . اين كار را به من بگذاريد و اجازه دهيد بنينزار يكديگر را بكشند . هر يك از اين دو امير قريش كه پيروز گردد ، به شما محتاج خواهد بود . » صبرة بن شيمان حدانى كه بزرگ آنان بود ، وى را ناسزا گفت . سنان بن عائد گفته است : جلد بن سابور جرموزى او را ناسزا داد و گفت : « ساكت شو ! تو مسيحى و صاحب ناقوس و صليب و عصا هستي ! » از ابوحبيش جرموزى نقل شده است : آن روز كعب بن سور را ديدم كه مهار شتر را در دست داشت و به من گفت : « اى ابوحبيش ! به خدا سوگند ! من مانند همانم كه آن زن گفته است : “ پسركم ! ما كسانى هستيم كه نه ميگريزيم و نه ميجنگيم . ” » و همان روز كشته شد . ( اخبار القضاة ، وكيع ، 1 / 282 )
آري ؛ كعب بن سور در آغاز عاقل بود و مردم را به بيطرفى فراخواند ؛ اما عايشه بر وى تأثير نهاد !
30 . شيخ صدوق گويد : از شريح بن هانى نقل شده است : در نبرد جمل عربى باديهنشين برخاست و به سوى اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) رفت و گفت : « اى اميرالمؤمنين ! آيا تو معتقدى كه خدا يكى است ؟ » مردم بر او تاختند و گفتند : « اى باديهنشين ! آيا نميبينى كه اميرالمؤمنين در وضعيتى است كه دل را پريشان ميكند ؟ » اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) فرمود :
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 482
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٤٨٢