على چون ديد كه نبرد پيرامون شتر شدت دارد ، گفت : « آن شتر را پى كنيد ! » آنگاه ، ابوطريف عدى بن حاتم طايي ، مالك اَشتر ، عمار بن ياسر ، مثنى بن مخرمه عبدي ، عمرو بن دلجه ضبي ، و ابوحية بن غزيه انصارى به سوى شتر يورش بردند .
گفتهاند : اعين بن ضبيعه ، پدر « نوار » همسر فرزدق ، به سوى كجاوه آمد كه از بس تير به آن خورده بود ، همچون جوجهتيغى به نظر ميرسيد . سرش را در آن درون نمود و گفت : « به خدا سوگند ! فقط حميراء را ميبينم . » عايشه گفت : « خداوند پردهات را به درد و شرمگاهت را نمايان سازد و دستت را قطع سازد ! »
على به كجاوه رسيد و با نيزهاش به آن ضربتى زد و گفت : « اى خواهر ارم ! رفتار خدا را با خود چگونه يافتي ؟ » عايشه گفت : « اكنون كه پيروز شدهاي ، بزرگوارى كن ! » سپس على به محمد بن ابيبكر گفت : « خواهرت را با خود به بصره ببر ! » وى عايشه را در خانه صفيه دختر حرث بن طلحة بن ابيطلحه عبدري ، مادر طلحة الطلحات بن عبدالله بن خلف خزاعي ، جاى داد . عايشه چند روز در آن جا بماند . سپس على وى را فرمان حركت داد و او چند روز مهلت خواست و على مهلتش بخشيد . چون مهلت پايان يافت ، وى را وادار به حركت نمود و او همراه زنانى از بصره و مردانى از اطرافيانش ، به سوى مدينه حركت كرد تا در آن جا فرود آمد . هرگاه از نبرد جمل ياد ميشد ، وى ميگفت : « كاش فلان سال پيش از آن مرده بودم ! »
پس از نابودى طلحه و زبير ، على گفت : « اكنون تنها همين هودج با شما ميجنگد . » پس عمار بر عصب پشت پاى آن شتر ضربتى زد و گوشتش را كند . على به محمد بن ابيبكر گفت : « سرت را درون كجاوه كن و ببين كه او زنده است و آيا تيرى به وى اصابت نموده است ! » محمد چنين كرد و سپس سرش را بيرون آورد و گفت : « زخمى در بازويش - يا پيكرش - دارد . » ( انساب الاشراف ، 2 / 248 )
19 . شيخ مفيد گويد : هنگامى كه كعب بن سور كشته شد ، جوانى از حذان به نام وائل بن عمر در حالى كه ميگريست ، پيش آمد و گفت :
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 476
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٤٧٦