اگر من لهيب آتش ابنيثربى را از وى دور نميكردم ، او به ابنيثربى نزديك نميشد . تنها كسى كه ابنيثربى را كشت ، من بودم . صيد از آنِ كسى است كه شكار را بر زمين بيندازد . » عبدالرحمن گفت : « من با او در اين سخن نميستيزم . هر چه او گويد ، همان باشد .
من نميخواهم با ديگران مخالفت كنم . » ( شرح نهجالبلاغه ، 1 / 258 )
به نظر ميرسد كه چند تن در كشتن اين مجرم ، ابنيثربي ، همدست بودهاند . او توان خود را بازيافت و به شتر عايشه پناهنده شد . علي ( عليه السلام ) عمار را فراخواند و به مبارزه با او فرمانش داد . شمشير ابنيثربى در سپر عمار فرورفت و او نيز دو پاى ابنيثربى را ضربت زد و ديگران با همدستي ، اسيرش كردند و وى را نزد اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) آوردند . اين همان گزارشى است كه شيخ مفيد نيز آورده است : پس در حالى كه جان به تنش بازآمده بود ، برخاست و گفت : « از مرگ گريزى نيست . جاى على بن ابيطالب را نشانم دهيد ؛ كه اگر او را ببينم ، شمشيرم را از كاسه سرش آكنده ميكنم ! » پس عمار به نبرد با وى رفت ، در حالى كه ميگفت : اى ابنيثربي ! عرصه را خالى مكن . . . . ( الجمل ، مفيد ، 184 )
17 . ابنابيالحديد گويد : مردى از اردوگاه بصريان بيرون آمد كه وى را خباب بن عمرو راسبى ميگفتند . او چنين رجز خواند :
ضربتشان ميزنم و اگر على را ببينم ، تيغ تيز را عمامه سرش خواهم كرد ؛
و اين جماعت گمراه را از دستش نجات خواهم داد .
اَشتر به سوى وى رفت و جانش را گرفت . سپس عبدالرحمن بن عتاب بن اسيد بن ابيالعاص بن امية بن عبدشمس ، از بزرگان قريش كه شمشيرش وَلوَل نام داشت ،
پيش آمد و اين گونه رجز خواند :
منم فرزند عتاب و شمشيرم ولول است و در پيشگاه اين شتر پالانشده جان ميدهم .
اَشتر بر او نيز يورش آورد و به قتلش رساند . آنگاه ، عبدالله بن حكيم بن حزام ، از بنياسد بن عبدالعزى بن قيس كه او نيز از بزرگان قريش بود ، به ميدان آمد و رجز خواند و مبارز طلبيد . اَشتر به كارزار او رفت و بر سرش ضربتى زد و به خاكش افكند . سپس وى برخاست
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 474
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٤٧٤