حال افتاده بودم . او كسى بود كه بايد ده تن مثل او به نبرد من آيند . سپس ضعيفترين فرد آن سپاه اسيرم نمود . اما خون من بر گردن اشتر است . »
ابومخنف گويد : هنگامى كه جنگ پايان يافت ، دختر عمرو بن يثربي ، ازديان را سپاس گفت و قوم خود را نكوهش نمود و چنين سرود :
اى بنيضبه ! شما در سوگ دلاورى نشستهايد كه ياور حقيقت و كشنده دليران بزرگ بود ؛
عمرو بن يثربى كه همه قبايل بنيعدنان به سوگ وى نشستهاند .
در ميانه كارزار ، قومش از او حمايت نكردند ؛ اما ازديان ، ازد عمان ، به يارياش رفتند .
به خاطر اين رويداد ، بر من نعمت نهادند و به جهت دوستى آنان ، هر يمانى را دوست ميدارم .
اگر امكان داشت كه كسى بتواند با قدرت خود ، ديگرى را از دست مرگ نجات دهد ،
يا اين جماعت در ميانه ميدان كارزار ، با شمشيرهاى خود سر ميرسيدند و در حالى كه مرگ نزديك بود ، آشكار ميشدند ،
در ميان همه حوادث ، دست كسى به عمرو نميرسيد ، مگر آن كه دستش به ستارگان و ماه و خورشيد رسد !
اگر كسى جز اَشتر به نبرد وى آمده بود ، اكنون بر وى زارى ميكردم و تا هنگامى كه كوه « ابان » برپاست ، گريستن را ادامه ميدادم .
اما كسى كه شير شيران و دلير دليران او را به قتل برساند ، شايسته زارى و عيبجويى نيست .
ابومخنف گويد : به من گزارش دادهاند كه عبدالرحمن بن طود بكرى به مردم خود گفت : « به خدا سوگند ! من ابنيثربى را كشتم و اَشتر پشت سر من بود و من در ميان صعاليك پيشتر از وى حركت ميكردم . پس ضربتى بر ابنيثربى زدم و گمان ندارم كه جز من ، ضربتى را اَشتر به وى زده باشد . البته اَشتر در نبرد بسيار دلير است ؛ اما خودش ميداند كه پشت سر من قرار داشت . با اين حال ، مردم فقط ميخواهند بگويند كه اَشتر وى را كشته است و من هم نميخواهم با آنان به دعوا برخيزم . اَشتر هم سزاوار آن است كه من با وى به ادعا برنخيزم . » هنگامى كه اين سخن وى به گوش اَشتر رسيد ، گفت : « به خدا سوگند !
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 473
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٤٧٣