حركت نمايد ، به ازديان گفت : « اى جماعت ازد ! شما مردمى هستيد كه از حيا و دليرى بهره داريد . من از اين افراد ، كسانى را كشتهام و ايشان در پى قتل من هستند . اين مادر شماست كه يارى كردنش ، دَينى بر گردن شماست و دست كشيدن از يارياش ، كارى است زشت و ناروا . من تا زمانى كه بر زمين نيفتم ، از مرگ بيمى ندارم . پس اگر بر زمين افتادم ، مرا نجات دهيد ! » ازديان به وى گفتند : « ما در آن سپاه از هيچ كس بر تو بيم نداريم ، جز اَشتر . » وى گفت : « از همو بيم دارم . »
ابومخنف گويد : خداوند وى را براى او برانگيخت . هر دو به ميدان آمدند و اَشتر چنين رجز خواند :
من آنم كه هرگاه جنگ دندان تيزش را بنماياند و صحنه كارزار به تنگناى شديد افتد ،
و از روى كين و خشم ، جامه بردرد ، ما در صف مقدم نبرد جاى داريم و نه در صفهاى پسين .
دشمن ما مرد كارزار نيست . هر كه امروز از جنگ ميهراسد ، من نميهراسم .
نه از ضربههاى نيزهاش بيم دارم و نه از دم شمشيرش .
سپس بر وى يورش آورد و به او ضربتى زد و به خاكش افكند . ازديان به حمايت وى آمدند و نجاتش دادند . او از جا پريد ؛ اما از آن جا كه سنگين بود ، نتوانست خود را برهاند . ديگربار عبدالرحمن بن طود بكرى بر او حمله آورد و به وى ضربتى زد و بر زمينش افكند . آنگاه ، مردى از سدوس ، به روى او جهيد و از پا بر زمينش كشيد و نزد على آورد . وى على را به خدا سوگند داد و گفت : « اى اميرالمؤمنين ! مرا عفو كن ؛ كه مردم عرب هميشه درباره تو گفتهاند كه هرگز مجروحى را نميكشي . » على وى را آزاد ساخت و گفت : « هر جا ميخواهي ، برو ! » او با همان حال ، نزد يارانش بازگشت . هنگامى كه مرگش فرارسيد ، به او گفتند : « خون تو بر گردن كدام فرد است ؟ » گفت : « اشتر در حالى به نبرد با من آمد كه همچون شترى هيجانزده بودم . پس تيغش بر تيغ من چيره گشت . با مردى كارزار كردم كه ده تن همچو من بايد با او بجنگند . اما آن مرد بكري ، در حالى به كارزارم آمد كه به اين
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 472
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٤٧٢