تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 463

مساهمون:

ص٤٦٣
نيز جندب به سوى عبدالله بن زبير روى نمود و هنگامى كه او را شناخت ، گفت : « تو را به خاطر عايشه رها مي‌كنم ! » محمد بن عبدالله بن عبيد بن وهب گزارش كرده است : در روز جمل ، دست عبدالرحمن كه انگشترى در آن بود ، قطع شد . عقابى آن را به دهان گرفت و در يمامه افكند . مردم يمامه آن را برداشتند و سنگ آن انگشترى را كه از ياقوت بود ، درآوردند . يكى از مردانشان آن را پانصد دينار خريد و به مكه آورد و با سودى فراوان فروخت . محمد بن موسي ، از محمد بن ابراهيم ، از پدرش گزارش كرده است : از معاذ بن عبدالله تميمى كه در جمل حضور داشت ، شنيدم : هنگامى كه روبروى هم قرار گرفتيم و صف بستيم ، جارچى على بن ابي‌طالب ندا داد : « اى جماعت قريش ! بر جان‌هاى خود از خدا بترسيد ؛ كه من مي‌دانم شما در حالى بيرون آمديد كه گمان نمي‌كرديد كار به اين جا برسد . پس خدا را ، خدا را ، در جان‌هايتان ؛ كه شمشير ، كسى را زنده نمي‌گذارد ! اگر دوست مي‌داريد ، بازگرديد تا ما خود به حساب اين قوم برسيم . اگر هم دوست مي‌داريد ، به سوى من آييد كه در امان خدا ، پناهتان خواهم داد . » ما بسيار شرمنده شديم و دريافتيم كه در چه حالى قرار داريم ؛ اما رودربايستى سبب شد كه همراه عايشه بمانيم تا هنگامى كه آن همه افراد از ما كشته شدند . به خدا سوگند ! ياران على را ديدم كه به شتر رسيدند و يكى از ايشان ندا برآورد : « آن را پى كنيد ! » پس آن را پى نمودند و على بانگ زد : « هر كه سلاح بر زمين بگذارد و نيز هر كه به خانه خود رود ، نيز در امان است . » به خدا سوگند ! كسى را بخشنده‌تر از او نديدم . ( الجمل ، مفيد ، 194 ) 7 . طبرى گويد : از اعمش ، از عبدالله بن سنان كاهلى گزارش شده است : در نبرد جمل ، آن قدر نيزه افكنديم كه نيزه‌ها تمام گشتند و چندان تير انداختيم كه سينه‌هاى هر دو سپاه پر از سوراخ شد ، به گونه‌اى كه يك اسب مي‌توانست از ميان آن بگذرد . سپس على گفت : « اى فرزندان مهاجران ! شمشير بكشيد ! » بعدها وقتى به خانه وليد وارد شدم ، هنگامى كه صداى ضربت زدن جامه‌شويان را شنيدم ، به ياد نبرد جنگاوران جمل افتادم . ( تاريخ طبري ، 3 / 538 )