دريغا از اين پشت شكسته ! دريغا از ايستادن در برابر خداوند در روز قيامت ! » جوان به او گفت : « اى ابوعبدالله ! تو را چه شده است ؟ » گفت : « خير است اى عموزاده ! » جوان سپرش را زير و رو كرد و بر اسب خود تازاند تا به علي ( عليه السلام ) پيوست و اين خبر را به او داد و سپس چنين خواند :
زبير ، در حالى كه نميدانستم چه در سر دارد ، گفت : « خدايت جزا دهد ! ببين در اين افراد ، عمار هست ؟
جانم فدايت ! بنگر كه آيا او كه خودش را پوشانده ، شكافى در بينى دارد ؟ »
من از آن جمع عبور كردم تا به وى رسيدم و در حالى كه دو گروه فشرده به هم ايستاده بودند ، او را شناختم .
شكافى در بينى ابويقظان بود . پس نقاب از چهره وى فروافتاد و عقل از سر جوان پريد .
هنگامى كه ديدم زبير ندامتش آشكار گشت ، سپرم را زير و رو كردم و در ترك گفتن وى عذر داشتم .
گفتند : جامه ننگ پوشيدي . گفتم : اكنون ديگر مرگ و ننگ با هم برابرند ! ( الدر النظيم ، 1 / 250 )
2 . همو گويد : مالك بن حارث اَشتر و سپس عدى بن حاتم طائى - خدا از هر دو خشنود باد - حمله آوردند و شريح بن هانى در ميان بنيحارث بن كعب پيش آمد . هنگامى كه با آنان و اهل نجران نبرد ميكرد ، همچون شير نر خروشان بود و ميگفت :
اى بنيحارث ! پيش بتازيد و سستى نكنيد ؛ كه جز نبرد با اصحاب جمل ، كارى سزاوار نيست ؛
نبرد با شمشير و ضربه زدن با نيزه . امروز سستى كردن در كارزار ، مايه فروپاشى است .
سخن جز با عمل سود ندارد و جنگ جز با تلاش و پيكار ، مفيد نميافتد .
با شتاب پيش رويد و به آرزوى بزرگ خود دست يابيد ؛ كه پس از علي ، هيچ جايگزينى نخواهيد داشت .
اگر وظيفه خود را انجام دهيد ، به بزرگوارى خواهيد رسيد . پس همچون شير تكاور ، به آنان بتازيد !
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 460
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٤٦٠