آنگاه ، زجر بن قيس جعفى با افراد جعف و قضاعه پيش آمد ، در حالى كه ميخواند :
به شما ضربت ميزنم تا هنگامى كه به على اقرار آوريد ؛ كه او پس از پيامبر ، بهترينِ همه قريشيان است .
اوست كه با علم خود عزت يافته و پيامبر او را وصى خود خوانده است . ما از ازد آغاز ميكنيم و سپس سراغ عدى ميرويم . ( الدر النظيم ، 1 / 350 )
2 . خوارزمى گويد : اَشتر ميان دو صف به حركت درآمد و شمارى از دليران اهل جمل را يكايك از پى هم در كارزار كشت . عمار بن ياسر و محمد بن ابيبكر نيز چنين كردند و جنگ ميان دو لشكر شدت يافت و چندان از يكديگر كشتند كه مانندش شنيده نشده بود . براى نگاه داشتن زمام آن شتر نود و هشت دست قطع شد و آن كجاوه بر اثر برخورد نيزه و تير ، همچون خارپشت گشت و زمين از خون رنگ سرخ يافت و آن شتر از پشت ، پى شد و شيون برآورد . على فرمود : « آن را پى كنيد ؛ كه شيطان است . » سپس به محمد بن ابيبكر روى نمود و فرمود : « اكنون كه شتر پى شده ، خواهرت را درياب و او را بپوشان ! » آن شتر پى شد و بر پهلوى خود افتاد و گلويش بر زمين قرار گرفت و سخت ناله برآورد . عمار بن ياسر پيش شتافت و رشته كجاوه را قطع نمود . علي ( عليه السلام ) سوار بر استر رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) پيش آمد و كجاوه را با نيزهاش شكافت و سپس فرمود : « اى عايشه ! آيا رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) به تو چنين فرمان داده بود ؟ » عايشه گفت : « اى ابوالحسن ! حال كه پيروز گشتهاي ، نيكى نما ؛ و اكنون كه تسلط يافتهاي ، بزرگوارى كن ! » نيز علي ( عليه السلام ) به محمد بن ابيبكر فرمود : « خواهرت را درياب تا كسى جز تو به او نزديك نشود ! » محمد دستش را نزد عايشه برد و او را در پناه گرفت و سپس گفت : « آيا چيزى به تو اصابت كرده است ؟ » عايشه گفت : « نه . اما واى بر تو ! كيستى كه به من دست ميزني ، در حالى كه اين كار برايت حلال نيست ؟ » محمد گفت : « ساكت شو ! من برادرت محمد هستم . با خودت چنين كارى كردى و از خداوندت سركشى نمودى و پردهات را دريدى و حرمتت را شكستى و خود را در معرض قتل قرار دادي . » سپس او را به بصره درآورد و در خانه عبدالله بن خلف خزاعى جاى داد . ( المناقب ، 186 )
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 461
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٤٦١