امام ( عليه السلام ) به ابنعباس نوشت : « اما بعد ؛ در روز قيامت ، بهترين مردم نزد خدا كسى است كه بيش از ديگران ، خواه در موردى كه به سود اوست و خواه آن چه به زيان او ، از خداوند اطاعت كرده و به حق سخن گفته ، هرچند برايش تلخ باشد . بدان كه آسمانها و زمين بر پايه اجراى حق ميان بندگان استوار است . پس بايد باطنت با رفتارت يكسان ، حكمت يكدست و راهت مستقيم باشد . بدان كه بصره جايگاه فرود . . . . » ( شرح نهجالبلاغه ، 4 / 395 )
3 . ابنابيالحديد گويد : [ در آن نامه ، اين تعابير آمده است : ] « حادث اهلها » يعني : با آنان ، به احسان رفتار كن . مثلا گفته ميشود : « حادثت السيف بالصقال » يعني : شمشير را با صيقل دادن ، نيكو ساختم . « التنمر للقوم » يعني : با آنان درشتى كردن و همچون پلنگ ، رفتارى جسورانه و گستاخانه با ايشان داشتن . « الوغم » يعني : هدر رفتن . معناى سخن امام ( عليه السلام ) اين است : در دوره جاهليت و نيز اسلام ، خونى از بنيتميم هدر نشده است ؛ بعنى آنان شجاع و دلير بودهاند . « مأزورون » در اصل ، « موزورون » بوده ؛ اما با اين شكل آمده تا با « مأجورون » هماهنگ گردد . « فاربع ابالعباس » يعني : توقف و درنگ [ و مدارا ] كن ؛ زيرا من نيز با تو شريك به شمار ميآيم ؛ چرا كه تو كارگزار و نماينده من هستي . در اين جا ، مقصود امام ( عليه السلام ) از كلمه « شر » فقط آزار است ، نه ستم و رفتار زشت . « فال الرأي » يعني : انديشهاى سست و بر خطا بود . ( شرح نهجالبلاغه ، 15 / 125 )
4 . آنگاه ، ابنابيالحديد به سخن درباره فضيلتهاى بنيتميم پرداخته و در ستايش از آنان رواياتى آورده است . از جمله ، حديثى است كه شيخ صدوق نيز از امام رضا ( عليه السلام ) روايت كرده است : رسول خدا چهار قبيله را دوست ميداشت : انصار ، عبدقيس ، اسلم ، بنيتميم . نيز از اين قبايل بيزار بود : بنياميه ، بنيحنيفه ، بنيثقيف ، بنيهذيل . او ميفرمود : « مرا مادرى از بكر و ثقيفه نزاده است . » نيز ميفرمود : « در هر قبيله ، فردى بزرگوار يافت ميشود ، مگر بنياميه . » ( الخصال ، 227 )
5 . ابنابيالحديد از مبرد گزارش كرده است : معاويه به احنف بن قيس و جارية بن قدامه و مردانى از سعد كه همراه آن دو بودند ، سخنى گفت كه آنان را خشمگين ساخت و ايشان
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 421
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٤٢١