ابنابيالحديد گويد : يعلى بن اميه ، به زبير چهارصدهزار درهم داد و عايشه را بر شترى به نام عسكر سوار نمود كه آن را دويست دينار خريده بود . ابوعمر گفته است : يعلى بن اميه دستودلباز بود و به بخشندگى شهرت داشت . ( شرح نهجالبلاغه ، 6 / 224 )
طبرى گزارش كرده است : از عرنى صاحب آن شتر نقل شده است : بر شتر سوار بودم كه سوارى را هم را گرفت و گفت : « اى صاحب شتر ! شترت را ميفروشي ؟ » گفتم : « آري . » گفت : « چند ؟ » گفتم : « هزار درهم . » گفت : « تو ديوانهاي ! يك شتر به هزار درهم ؟ » گفتم : « آري ؛ شتر من چنين است . » گفت : « چرا ؟ » گفتم : « بر اين شتر ، هر كس را كه تعقيب كردهام ، به وى رسيدهام و هر كه مرا تعقيب كرده ، از وى گريختهام . » گفت : « اگر بدانى آن را براى كه ميخواهيم ، در اين معامله رفتارى نيكو در پيش ميگيري . » گفتم : « آن را براى كه ميخواهي ؟ » گفت : « براى مادرت . » گفتم : « مادرم را در خانه نهادهام و او نيازى به سوارى ندارد ! » گفت : « آن را براى امالمؤمنين عايشه ميخواهم . » گفتم : « آن براى تو باشد . بهايى نميخواهم . » گفت : « نه . با ما به باراندازمان بيا . شترى داراى كره ، همراه با مقدارى درهم به تو ميدهيم . » با آنان رفتم . به من شترى دادند كه كره داشت و چهارصد يا ششصد درهم نيز به آن افزودند . سپس آن مرد به من گفت : « اى برادر عرينه ! آيا راه را ميشناسي ؟ » گفتم : « آري ؛ من از ديگران به اين راه آشناترم . » گفت : « با ما حركت كن ! » با آنان حركت نمودم و به هر دره يا آبگاهى كه ميرسيديم ، از من درباره آن سؤال ميكردند تا هنگامى كه به آبگاه حوأب رسيديم و سگان آن جا بر ما پارس نمودند . گفتند : « اين كدام آبگاه است ؟ » گفتم : « آبگاه حوأب . » عايشه با صدايى بلند فرياد كشيد و سپس بر كتف شترش كوبيد و آن را بر زمين نشاند و گفت : « به خدا سوگند ! من همان زن هستم كه سگان حوأب بر او پارس ميكنند . شبانه مرا بازگردانيد ! » اين سخن را سه بار گفت . سپس فرود آمد و افراد پيرامونش نيز فرود آمدند و به همين حال ماندند و او از حركت كردن خوددارى مينمود . فرداى آن روز در همان ساعت ، ابنزبير نزد وى آمد و گفت : « خود را نجات دهيد ؛ خود را نجات دهيد ؛ كه به خدا سوگند ! على بن ابيطالب در حال رسيدن به شماست . » پس حركت كردند و مرا دشنام دادند و من بازگشتم . اندكى نيامده بودم كه به على برخوردم كه
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 405
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٤٠٥