شترش به نام عسكر ، بيرون آمد ، در حالى كه در پردهسرايى بود و روى آن زره افكنده بودند تا تير به وى نخورد . على بن ابيطالب به سوى آنان حركت نمود و سخت به پيكار پرداختند . آن روز هفتاد تن از قريش زمام شتر وى را در دست گرفتند كه همه كشته شدند . مروان بن حكم و عبدالله بن زبير نيز بيرون آمدند و ديدم كه جراحت برداشتند . هنگامى كه آن قريشيان كشته شدند ، مردانى بسيار از بنيضبه زمام شتر را در دست گرفتند و يكايك به قتل رسيدند . هر كس زمام شتر وى را در دست ميگرفت ، كشته ميشد و سرانجام خود شتر هم در خون كشتگان غرق شد . محمد بن ابيبكر پيش آمد و بند شكم شتر را پاره كرد و آن پردهسرا را كه عايشه در آن قرار داشت ، همراه يارانش حمل نمود . سپس آن را در يكى از خانههاى بصره فرود آوردند . زبير نيز از ميدان گريخت و ابنجرموز وى را تعقيب نمود و به قتلش رساند . ( الجمل ، مفيد ، 199 )
20 . عايشه در حال جان دادن ، بانگ ميزد : « من پس از رسول خدا بدعت پديد آوردم . مرا كنار او دفن نكنيد ! اى كاش اصلا آفريده نشده بودم ! اى كاش گِل بودم و چيزى نبودم كه از من ياد شود ! »
بخارى سخن او را اين گونه روايت كرده است : « كاش مرا كاملا به فراموشى ميسپردند ! » ( الصحيح ، 6 / 10 )
اسحق بن راهويه گويد : ترديد نيست كه عايشه از حركتش به بصره و حضورش در نبرد جمل ، كاملا پشيمان بود و گمان نداشت كه كار به آن جا برسد ؛ و از اين كار توبه كرد . علاوه بر اين ، وى در اين ماجرا فقط به تأويل دست زد و قصد خير داشت . به همين سان ، طلحة بن عبيدالله و زبير بن عوام و گروهى از بزرگان - خدا از همه خشنود باد - نيز اجتهاد نمودند .
عايشه هنگامى كه آيه وَقَرْنَ فى بُيوتِكُنَّ را ميخواند ، آن قدر ميگريست كه روبندش خيس ميشد . از او نقل شده است كه گفت : « هرگاه ابنعمر عبور نمود ، او را به من نشان دهيد . » هنگامى كه وى عبور نمود ، به عايشه گفتند : « اين ابنعمر است . » عايشه گفت :
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 398
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٣٩٨