تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 395

مساهمون:

ص٣٩٥
- عبدالله بن عامر بن كريز ، امير ثقيفيان پيوسته به سپاه . - عبدالله بن خلف خزاعي ، امير قبايل بصره . - ربيع بن زياد حارثي ، امير پيادگان مذحج . - عبدالله بن جابر راسبي ، امير پيادگان قضاعه . - مالك بن مسمع ، امير اهل ربيعه پيوسته به سپاه . ( الجمل ، مفيد ، 172 ) نيز شيخ مفيد گويد : سپس اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) اندكى راه رفت و بر كعب بن سور عبور نمود [ كه كشته بر زمين افتاده بود ] . فرمود : « اين كسى است كه مصحف به گردن آويخت و با ادعاى يارى مادرش بر ما شورش نمود . مردم را به قرآن فراخواند ، در حالى كه نمي‌دانست در آن چيست . آن‌گاه ، از خدا طلب پيروزى نمود و هر سمتگر سركشى ناكام مي‌گردد . بدانيد كه او از خدا خواست تا مرا بكشد ؛ اما خدا خودش را كشت . كعب بن سور را بنشانيد ! » او را نشاندند . اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) فرمود : « اى كعب ! من وعده خدايم را حق يافتم . آيا تو نيز وعده خدايت را حق يافتي ؟ » سپس فرمود : « كعب را بخوابانيد ! » ( الارشاد ، 1 / 256 ) 19 . عايشه ماجراى جمل را از ديدگاه خود روايت نمود . واقدى از راويان خود كه داراى گرايش عثمانى بودند ، از حميدة بنت ابن‌رفاعه ، از مادرش كبشه بنت كعب ، گزارش كرده است : پدرم از قتل عثمان دچار اندوهى بزرگ شد و بر او مي‌گريست و تنها مانع بيرون رفتنش از مدينه ، كور شدنش بود . او با على بيعت نكرد و به دليل كينه و نفرتى كه از وى داشت ، زير بار خلافتش نرفت . على از مدينه بيرون رفت و چون عايشه از بصره بازگشت ، پدرم نزد وى رفت و بر آستانه در ايستاد و سلام داد . سپس داخل شد ، در حالى كه ميان وى و عايشه پرده‌اى بود . عايشه بخشى از ماجراى جمل را براى پدرم بازگفت و از بيان همه آن خوددارى نمود . عصرگاهان كسى را نزد عايشه فرستاديم و اجازه حضور خواستيم و او نيز اجازه داد . همراه زنانى از انصار به ديدار وى رفتيم . او از حركت خود برايمان گفت و بيان كرد كه گمان نداشته است كار به آن جا