شيخ مفيد گويد : ازديان از يارى طلحه و زبير دست كشيدند ؛ زيرا كعب بن سور از آن دو حمايت نكرد و او بزرگ ازديان و يمنيان بصره بود . آن دو نماينده خود را نزد وى فرستادند و طلب يارى و همراهى در نبرد نمودند . كعب نپذيرفت و گفت : « من از هر دو طرف كناره ميگيرم . » طلحه و زبير گفتند : « اگر كعب به يارى ما نيايد ، همه ازديان از يارى ما كناره خواهند گرفت و ما از آنان بينياز نيستيم . » پس به سوى وى حركت كردند و از او اجازه ورود خواستند . كعب به آنان اجازه نداد و از ايشان چهره پوشيد . طلحه و زبير نزد عايشه رفتند و از اين ماجرا به وى خبر دادند و از او خواستند كه نزد كعب رود . عايشه نپذيرفت و نمايندهاى نزد كعب فرستاد و او را به حضور خواند . كعب از پذيرش اين درخواست عذر خواست . طلحه و زبير گفتند : « اى مادر ! اگر كعب ما را يارى نكند ، همه ازديان از يارى ما دست خواهند كشيد و ازد ، قبيله مهم بصره است . پس به سوى وى حركت كن ؛ كه اگر تو چنين كني ، با تو مخالفت نخواهد كرد و از رأيت اطاعت خواهد نمود . » عايشه بر استرى سوار شد و چند تن از بصريان پيرامونش را گرفتند و به سوى كعب بن سور روان شدند . عايشه از وى اجازه ورود خواست و كعب به او اجازه داد و خوشامد گفت . عايشه گفت : « فرزندم ! نزد تو نمايندهاى فرستادم كه خدا را يارى كني . چرا از يارى من دست كشيدهاي ؟ » كعب گفت : « مادر جان ! مرا نيازى نيست كه در اين فتنه فروروم . » عايشه گفت : « فرزندم ! همراه من بيرون بيا و مهار شترم را به دست گير ؛ كه اميدوارم تو را به سوى بهشت نزديك كند . » سپس گريستن را آغاز نمود . كعب بن سور به حال وى دل سوزاند و دعوتش را پذيرفت و مصحف به گردن آويخت و همراه وى بيرون آمد .
هنگامى كه وى با مصحف آويخته به گردن ، بيرون آمد ، جوانى از بنيوهب كه ميدانست او نميخواسته وارد اين فتنه شود ، چنين سرود :
اى كعب ! همان رأى گرانمايه نخست تو ، بهتر از اين انديشه سست تو بود .
زبير براى اين كه كار را دگرگون نشان دهد و نيز طلحه با سخنان ياوه ، نزد تو آمدند ؛
تا با سخنان فريبنده خود ، تو را از رأيت فرود آورند . مادرت هم به پستى گرايش دارد .
اين مادرى كه در پرده عصمت بود ، اكنون طعمه هر خورندهاى شده است .
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 393
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٣٩٣