تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 360

مساهمون:

ص٣٦٠
بيرون آمدي . اما بعد ؛ اميرالمؤمنين به تو امر نموده كه به مدينه حركت كني . پس حركت نما و سركشى نكن ! » عايشه گفت : « خدا اميرالمؤمنين را رحمت كند ! اميرالمؤمنين ، عمر بن خطاب بود . » ابن‌عباس گفت : « به خدا سوگند ! اميرالمؤمنين ، على است ، هرچند برخى را ناخوشايند باشد و بعضى از آن چهره در هم كشند . » عايشه گفت : « اى ابن‌عباس ! من اين خواسته را نمي‌پذيرم . » ابن‌عباس گفت : « روزگار تو زمانش كوتاه و شومى و تيره‌بختى در آن آشكار است . تو در زمان زندگي‌ات فقط همانند دوشيدن گوسفندى كامياب گشتي . نه مي‌گيرى و نه مي‌دهي . نه امر مي‌كنى و نه نهى مي‌نمايي . تو فقط همان سانى كه شاعر بني‌اسد گفته است : شعرهاى ما همچنان چيزى نيست جز دشنام دادن به دوستان و رديف كردن لقب‌هاى فراوان . وقتى سخنت را در مجلس آنان رها نمودي ، گويا صداى مگسى بود كه در محفلى پيچيده بود . عايشه سخت گريست و سپس گفت : « آري ؛ به خدا سوگند ! از ميان شما مي‌روم . خداوند هيچ سرزمينى خلق نكرده كه به اندازه سرزمين سكونت شما بني‌هاشم ، نزد من منفور باشد . » ابن‌عباس گفت : « چرا چنين است ؟ به خدا سوگند ! اين كارى نيست كه ما با تو كرده‌ايم ، اى دختر ابوبكر ! » عايشه گفت : « پس شما با من چه كرده‌ايد ، اى ابن‌عباس ؟ » گفت : « كار ما با تو اين است كه تو را ام‌المؤمنين ساختيم ، در حالى كه تو دختر ام‌رومان هستي . پدرت را صديق قرار داديم ، حال آن كه وى فرزند ابوقحافه بود . تو به خاطر ما ام‌المؤمنين لقب داري ، نه به خاطر تيم و عدي ! » عايشه گفت : « اى ابن‌عباس ! آيا به خاطر رسول خدا ، بر من منت مي‌نهيد ؟ » ابن‌عباس گفت : « چرا بر تو منت نگذاريم به خاطر كسى كه اگر يك مو از وى در تو بود ، به آن فخر مي‌فروختي ، حال آن كه ما از وى هستيم و از خون و گوشت اوييم . اما تو فقط يكى از آن نُه همسر هستى كه او بر جاى نهاد . نه از بقيه آنان ، نژاده‌تر و نه شاداب‌تر و نه سايه‌گسترتري . تو همان گونه‌اى كه آن شاعر بني‌اسد گفته است : به آن قوم فخر فروختم و آنان دشمنى را آشكار كردند . به ايشان گفتم : از دشمنى و سپاس دست بشوييد ! در آن ، رضايت كسى همچون شما از دوستش نهفته است . براى شما همان سزاوار است كه ستم