كرد و از اين رو ، وى پذيرفت كه به خانه بازگردد .
5 . در گزارشى آمده كه امام ( عليه السلام ) در مسجد بصره به خطبه ايستاد و سپس به ديدار عايشه رفت . سخن درست اين است كه او از امام ( عليه السلام ) تقاضاى ديدار نمود ؛ همان گونه كه در گزارش فضل بن شاذان آمد : « آري ؛ حركت ميكنم ؛ اما به توشه نياز دارم و ميخواهم على نزد من آيد و با او ديدار كنم . »
6 . ابناعثم گويد : علي ( عليه السلام ) استر رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) را خواست و بر آن سوار گشت و به سوى منزل عايشه روى نمود . آنگاه ، اجازه خواست و داخل شد . در آن حال ، عايشه نشسته بود و پيرامونش را زنانى از بصره گرفته بودند و ميگريستند و او نيز با آنان ميگريست . صفيه دختر حارث ثقفي ، همسر عبدالله بن خلف خزاعي ، به على نگريست و همراه با زنانى كه آن جا بودند ، بانگ برآورد : « اى قاتل دوستان ! » على به عايشه روى نمود و گفت : « آيا اين آزارندگانت را از من دور نميداري ؟ » آنگاه ، به عايشه توجه كرد و به سرزنش او پرداخت و گفت : « خداوند به تو فرمان داد كه در خانهات بمانى و در پرده قرار گيرى و خودنمايى نكني . اما تو از فرمان خدا سركشى نمودى و وارد خونريزى شدي . ستمگرانه با من ميجنگى و مردم را بر من ميشوراني . به خاطر ما بود كه خداوند تو را شرافت بخشيد و پيش از آن ، پدرانت را شرافت داد و تو را امالمؤمنين نام نهاد و بر تو حجاب افكند . اكنون برخيز و حركت كن و در همان جايى كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) تو را در آن جايگزين ساخت ، پنهان شو تا زمانى كه در همان جا مرگت فرارسد . » سپس علي ( عليه السلام ) برخاست و از نزد وى بيرون رفت .
فرداى آن روز ، پسرش حسن را به سوى عايشه فرستاد . حسن به او گفت : « اميرالمؤمنين به تو پيام داده است : “ به آفريننده دانه و پديد آورنده خَلق ، سوگند ! بدان كه اگر اكنون حركت نكني ، چيزى را برايت ميفرستم كه خودت ميداني ! » عايشه در آن حال ، رشته گيسوى سمت راستش را بافته بود و ميخواست رشته سمت چپش را نيز ببافد . وقتى حسن اين پيام را به وى رساند ، عايشه همان لحظه از جاى پريد و گفت : « مرا حركت دهيد ! » زنى از
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 363
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٣٦٣