تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 357

مساهمون:

ص٣٥٧
كسى بودم كه مهار را گرفتم ، در حالى كه كسى را نيافتم تا آن را بگيرد . عايشه گفت : « تو كيستي ؟ » گفتم : « خواهرزاده‌ات . » گفت : « دريغا بر اسماء كه عزادار شد ! » سپس اَشتر به سوى من آمد و با او درگير شدم . من گفتم : « من و مالك را با هم بكشيد . » او نيز گفت : « من و عبدالله را با هم بكشيد . » اگر او كلمه « ابن‌زبير » را بر زبان رانده بود و من كلمه « اَشتر » را گفته بودم ، هر دو كشته شده بوديم . آن‌گاه ، زخم‌هاى من به حدى شديد شد كه بر زمين افتادم و در ميان كشتگان رها شدم . اسود بن ابوالبخترى به سراغم آمد و مرا افتاده بر زمين يافت . پس مرا بر تَرك اسبش نشاند و با خود آورد . هرگاه يكى از ياران على را مي‌ديد ، مرا بر زمين مي‌نهاد و هنگامى كه كسى را نمي‌ديد ، ديگربار حملم مي‌كرد . مردى كه مرا مي‌شناخت ، به او برخورد و به سويش حمله نمود و به اشتباه ، به پاى اسبش ضربت زد . سپس اسود ، خود ، مرا بر دوش كشيد و به خانه مردى از بني‌ضبه رساند كه دو همسر داشت : يكى تميمى و ديگرى بكرى از هواداران عثمان . وى زخم مرا شست و بر آن كافور نهاد . ( الجمل ، مفيد ، 192 ) ماجراى ابن‌زبير هرچه كه بوده باشد ، نوع رفتار محمد بن ابي‌بكر نشان مي‌دهد كه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به او فرمان داده تا دشنام و ناسزاى خواهرش عايشه را تحمل و خواسته او را اجابت كند . با اين رفتار ، وى را ناچار ساخت تا محمد را دوست بدارد و همين سبب شد كه وقتى او در مصر كشته شد ، عايشه بر وى گريست و معاويه و عمرو بن عاص را لعنت كرد و فرزندان محمد را در حمايت خود گرفت و هزينه آنان را عهده‌دار شد . 5 . سيف بن عمر ضبى گويد : عتبة بن ابي‌سفيان و عبدالرحمن و يحيي ، پسران حكم ، در روز شكست ، از ميدان گريختند ، در حالى كه در كارزار جراحت برداشته بودند . در راه به عصمة بن ابير تميمى برخوردند . وى به آن سه گفت : « آيا مي‌خواهيد در پناه من باشيد ؟ » گفتند : « تو كيستي ؟ » گفت : « عصمة بن ابير . » گفتند : « آري . » گفت : « شما تا يك سال در پناه من خواهيد بود . » وى آنان را برد و در پناه خود قرار داد و از ايشان مراقبت نمود تا بهبود يافتند . سپس گفت : « سرزمينى را كه بيش از همه دوست داريد ، انتخاب كنيد تا
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 357 | الشيخ علي الكوراني العاملي / سيد ابو القاسم حسينى ( ژرفا )