از نخستين كسانى بود كه به ديدار وى آمد و به او سلام نمود . عايشه گفت : « ديروز [ در ميدان كارزار ] دو مرد را ديدم كه در مقابل من نبرد ميكردند و فلان رجز را ميخواندند . آيا آن فرد كوفى از آن دو را ميشناسي ؟ » قعقاع گفت : « آري . همان است كه گفت : در ميان مادرانى كه ميشناسيم ، تو بدكردارترين مادري . اما به خدا سوگند ! او دروغ گفت . البته تو نيككردارترين مادرى هستى كه ما ميشناسيم ؛ اما از تو اطاعت نميشود . » عايشه گفت : « به خدا سوگند ! آرزو دارم بيست سال پيش از اين مرده بودم ! » سپس قعقاع از آن جا بيرون آمد و نزد على رفت و به او خبر داد كه عايشه چنان سؤالى كرده است . على گفت : « واى بر تو ! آن دو مرد كه بودند ؟ » گفت : « آن كه چنان سخنى گفت ، ابوهاله بود ؛ همان كه [ در بندى از شعري ] گفته است : براى آن كه اميرِ او را فردى و الا ميبينم . » على گفت : « به خدا سوگند ! آرزو دارم بيست سال پيش از اين مرده بودم ! » و سخن هر دو ، يكى بود . ( وقعة الجمل ، 175 )
همه ادعاهاى آنان در اين زمينه كه علي ( عليه السلام ) پشيمان گشت و براى نبرد كنندگان با خود ، به بهشت گواهى داد ، نادرست است و سخن صحيح آن است كه وى براى آنان به دوزخ گواهى داد .
امام ، ابنعباس را نزد عايشه فرستاد و او را فرمان داد كه به مدينه بازگردد ؛
اما وى نپذيرفت
1 . ابناعثم گويد : سپس على ابنعباس را فراخواند و به او گفت : « نزد عايشه برو و به او بگو : همان گونه كه از مدينه آمدهاي ، به آن جا بازگرد و در بصره نمان ! » ابنعباس به سوى عايشه رفت و از او اجازه ورود خواست ؛ اما عايشه به او اجازه نداد . ابنعباس بدون اجازه وارد شد و ديد كه توشهاى آن جاست و بر آن چند زيرانداز است . يكى از آنها را برداشت و گسترد و بر آن نشست . عايشه گفت : « اى ابنعباس ! به سنت عمل نكردي ! بدون اجازه من به منزلم وارد شدي . » ابنعباس گفت : « اگر در همان خانهات بودى كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) تو را در آن جاى داد ، بدون اجازهات نزد تو وارد نميشدم . آن همان منزلى است كه خداوند به تو فرمان داد تا در آن بمانى و تو از فرمان خدا و رسولش محمد سركشى كردى و از آن
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 359
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٣٥٩