توست . » عبدالله بن زبير در وضعى بود كه بازگشت برايش ممكن نشده بود . محمد به جايگاه نبرد بازگشت و ديد كه وى زخمى بر زمين افتاده است . به او گفت : « اى مايه شومى خاندانت ! بر جاى بنشين ! بنشين كه خدايت ننشاند ! » ابنزبير نشست و محمد او را از مقابل خود حمل نمود و بر پشتش نهاد و ايستاندش ، در حالى كه وى از شدت جراحت به سوى زمين خم ميشد . سپس او را نزد عايشه رساند . هنگامى كه عايشه او را در آن حالت ديد ، گريست و به برادرش محمد گفت : « برادرم ! احسان خود را تمام كن و براى او از على امان بگير ! » محمد به وى گفت : « خدا به تو در وى بركت ندهد ! » سپس نزد على آمد و اين درخواست را با وى در ميان نهاد . على گفت : « او و همگان را امان دادم . » ( الفتوح ، 2 / 485 )
در گزارش ديگر آمده كه عايشه گفت : « تو را سوگند ميدهم كه عبدالله بن زبير را بجويي ، خواه مجروح باشد و خواه كشته . » محمد گفت : « او هدف ضربت اَشتر قرار گرفت . » سپس وى را يافت و گفت : « اى مايه شومى خاندانت ! بنشين ! » آنگاه ، او را آورد و عايشه از ديدنش فرياد كشيد و گريست و گفت : « برادرم ! براى وى امان بگير ! » ( مناقب آل ابيطالب ، 2 / 346 )
4 . اما طبرى گزارش نموده كه مردى به او پناه داد و مكانش را پنهان نمود و به عايشه درباره او خبر داد . او نيز برادرش محمد را به سوى او روانه نمود و محمد وى را آورد . همو گويد : عبدالله و محمد بيرون آمدند ، در حالى كه يكديگر را دشنام ميگفتند . محمد از عثمان ياد كرد و او را دشنام گفت . عبدالله نيز محمد را دشنام داد تا زمانى كه به عايشه در خانه عبدالله بن خلف رسيد . عايشه افرادى را در جستجوى مجروحان فرستاد و تعدادى از آنان ، از جمله مروان ، را در پناه گرفت و آنها در اتاقهاى آن خانه جاى گرفتند .
( تاريخ طبري ، 3 / 541 )
شيخ مفيد گويد : از عروه ، از پدرش عبدالله [ بن زبير ] نقل شده است : هر كس مهار شتر عايشه را در نبرد جمل در دست گرفت ، كشته شد . هرگاه كسى ميآمد تا مهار را در دست گيرد ، عايشه به وى ميگفت : « تو كيستي ؟ » چنين بود تا وقتى كه من نزد وى آمدم و آخرين
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 356
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٣٥٦