تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 355

مساهمون:

ص٣٥٥
سوگند ! دست به قبضه شمشير برديم و نگاهمان را به او دوختيم تا به اين كار فرمانمان دهد . اما وى چنين نكرد و عفوش آنان را در بر گرفت . » ( دعائم الاسلام ، 1 / 394 )

عايشه مجروحان و گريزندگان را نزد خود جاى داد و مردم به ديدارش رفتند

طبرى گويد : آن دسته از مجروحان كه توان برخاستن داشتند ، در دل شب پنهانى به بصره وارد شدند . آن روز عايشه درباره احوال گروهى از افراد سؤال نمود ، خواه از سپاه خودش و خواه سپاه مقابل . او در خانه عبدالله بن خلف بود كه آن افراد گردش را فراگرفتند و هرگاه خبر مرگ يكى [ از آن دو دسته ] برايش مي‌رسيد ، مي‌گفت : « خدايش رحمت كند ! » مردى از يارانش به وى گفت : « اين چگونه ممكن است ؟ » عايشه گفت : « اين سخن رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) است : فلانى در بهشت است و نيز فلاني . » على بن ابي‌طالب آن روز گفت : « اميدوارم هر يك از اينان كه قلب پاكى داشته ، خدايش به بهشت بَرد . » ( تاريخ طبري ، 3 / 542 ) رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) نفرمود كه هم قاتل در بهشت است و هم مقتول . اما عايشه مي‌خواهد كشتگان متجاوز سپاه خود را با شهيدان سپاه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) برابر بشمارد و اين ادعايى باطل است . همه پندارهاى اينان درباره پشيمانى علي ( عليه السلام ) يا گواهى دادنش به بهشت براى ياران عايشه ، دروغ است و در روايات صحيح ، عكس اين سخنان از وى گزارش شده است . 2 . عينى گويد : آخر شب ، محمد [ بن ابي‌بكر ] عايشه را بيرون آورد و وارد بصره نمود و در خانه عبدالله بن خلف خزاعى جاى داد . عايشه سخت گريست و گفت : « آرزو دارم بيست سال پيش از اين مرده بودم ! » سپس افراد برجسته از اميران و بزرگان ، براى سلام دادن به وي ، نزد وى آمدند . ( عمدة القارى بشرح البخاري ، 15 / 50 ) 3 . ابن‌اعثم گويد : عايشه به برادرش گفت : « برادرم ! تو را به خدا سوگند مي‌دهم كه خواهرزاده‌ات عبدالله بن زبير را برايم بجويي . » محمد گفت : « چرا او را مي‌جويي ؟ به خدا سوگند ! هيچ كس جز او تو را خوار نكرد . » عايشه گفت : « برادرم ! مهلت بده ! او خواهرزاده